نام کامل: داریوش زند
تاریخ تولد: ۱۳۷۱
محل تولد: بهبهان، استان خوزستان
شغل: متخصص معماری داخلی
سازمان مصاحبه کننده: مرکز اسناد حقوق بشر ایران
تاریخ مصاحبه: ۱۲ بهمن ۱۴۰۱
مصاحبه کننده: مرکز اسناد حقوق بشر ایران
این شهادتنامه بر اساس مصاحبه تلفنی با آقای داریوش زند تهیه شده و در تاریخ ۵ مهر ماه ۱۴۰۲ توسط ایشان تأیید گردیده است. شهادتنامه در ۸۳ پاراگراف تنظیم شده است.
نظرات شهود بازتاب دهنده دیدگاه های مرکز اسناد حقوق بشر ایران نمی باشد.
شهادتنامه
پیشینه
۱. من داریوش زند هستم. در سال ۱۳۷۱ در شهر بهبهان، در استان خوزستان، متولد شده ام و در زمینه حقوق بشر در ایران فعالیت می کنم. در دانشگاه رشته تحصیلی ام معماری داخلی بود، که البته متاسفانه اخراج شدم. در ایران هم در همین زمینه معماری داخلی مشغول به کار بودم. قصد دارم که بعد از تکمیل فراگیری زبان [هلندی] در بلژیک، که در حال حاضر اقامت دارم، به ادامه تحصیل و سپس فعالیت حرفه ای در زمینه معماری داخلی برگردم.
ورود به فعالیت های حقوق بشری
۲. فکر می کنم که ورود من به این عرصه به دلیل شرایط زندگی ای بوده که ما در [استان] خوزستان داشتیم. همان طور که می دانید، خوزستان به رغم منابع [طبیعی ای] که دارد، گرفتار فقر و تبعیض است و مردم در شرایط نا به سامانی زندگی می کنند. هر وجدان بیداری وقتی که چنین شرایطی را ببیند و درک کند، قطعا به دنبال چرایی و علت آن خواهد رفت. من جمهوری اسلامی را دلیل مشکلات می دیدم.
۳. خانواده من تجربه زندگی در شهرهای مختلف استان خوزستان را دارد. علاوه بر بهبهان که من در آن جا به دنیا آمدم، خانواده ام چندین سال در امیدیه و چندین سال در [بندر] ماهشهر اقامت داشته اند. علاوه بر مشکلات خاصی که هر کدام از این شهرها گرفتار آن بودند، مردم [در همه جای استان خوزستان] از فقر و محرومیت و فساد [گسترده] رنج می برند. تصور رایجی هست که حضور صنایع نفت و گاز و پتروشیمی در خوزستان زمینه ساز رفاه و اشتغال مردم شده است. شرایط اما در این استان کاملا برخلاف چنین تصوری است! مردم شهرهای خوزستان از نظر رفاهی و مالی در شرایط بدی به سر می برند و حتی از آب آشامیدنی سالم هم بی بهره می باشند. [علاوه بر این] کیفت هوای استان هم سال به سال [به دلیل آلودگی ها] بدتر می شود. فساد از بالای هرم قدرت در صنایع نفت و گاز و پتروشیمی وجود دارد و [به همین دلیل دامنه آن] به بدنه این شرکت ها که در استان فعال هستند، نیز می رسد. این شرکت ها در دست پیمانکاران وابسته به جمهوری اسلامی هستند. [به دلیل چنین] فساد اداری ای، مردم استان خوزستان چندان بهره ای از امکانات آن نمی برند. از جنبه سیاسی نیز، شدت سرکوب و خفقان در شهرهای کوچک به مراتب از شهرهای بزرگ بیشتر است. [این موضوع] دلایل متعددی دارد، که کمتر هم به آن پرداخته می شود؛ از جمله توجه ناچیز رسانه ها به این شهرها که دست حکومت را برای سرکوب در آن جا بازتر می گذارد.
۴. در سال ۱۳۸۸، من سعی می کردم که در تظاهرات [اعتراضی جنبش سبز] شرکت کنم. [البته] در آن دوره زمانی، در استان خوزستان و [به ویژه] شهرهای کوچک آن چندان خبری [از تظاهرات] نبود. به همین دلیل، با گروهی از دوستان دغدغه مند برای شرکت در تظاهرات اعتراضی به تهران می رفتم. ما [همچنین] سعی می کردیم که فضای خوزستان را نیز [از جنبه سیاسی] آگاه کنیم، چون همان طور که می دانید رسانه های [اجتماعی] در آن دوره مانند امروز فعال نبودند. اینترنت مثل امروز [برای همگان] در دسترس نبود و به همین میزان هم سطح آگاهی [سیاسی و اجتماعی] کمتر بود. ما سعی می کردیم، که مردم خوزستان را از نقض حقوق بشر و سرکوب مخالفان در شهرهای بزرگ به دست جمهوری اسلامی آگاه کنیم. حکومت نگران گسترش فضای سیاسی [بعد از انتخابات سال ۱۳۸۸] به شهرهای کوچک در نقاط مختلف کشور بود. در اوایل، اعتراضات تنها در شهرهای بزرگ مانند تهران، تبریز، اصفهان، شیراز و مشهد بود و هر تجمعی در شهرهای کوچک به سرعت در نطفه خفه می شد. جمهوری اسلامی [همچنین] حساسیت بیشتری در مورد شهرها و استان های مرزی دارد و به همین نسبت، وحشت حکومت هم از آگاهی مردم و فعالیت مسالمت آمیز در این مناطق بیشتر است.
۵. از جمله اقدامات ما، پخش سی دی ویدیو های مربوط به اعتراضات و نقض حقوق بشر توسط حکومت و همین طور پخش کتاب های ممنوعه در میان گروه های کوچک در سطح دانشگاه ها و گروه های فعال مدنی بود. من در آن زمان ۱۷ ساله بودم و واقعا فکر نمی کنم که کارهایی که انجام دادم، مستحق بازداشت و پرونده سازی [به آن شکلی که بعدا رخ داد] می بود. ما یک عده جوان بودیم و بدون وابستگی به گروهی به صورت خودجوش فعالیت می کردیم.
اولین بازداشت
۶. در ۱۵ آبان ۱۳۸۹، من در منزل شخصی پدر و مادرم به صورت ناگهانی بازداشت شدم. قبل از آن، هیچ احضاریه ای دریافت نکرده بودم. صبح بود و زنگ در خانه را زدند. وقتی در حیاط را باز کردم، [ماموران] دست من را گرفتند و به داخل ماشینی انتقال داده و چشم بند زدند. حتی فرصت ندادند، که لباس مناسب بپوشم. [ماموران] رفتار تهدیدآمیزی داشتند. نهاد بازداشت کننده وزارت اطلاعات بود. من را ابتدا به بازداشتگاه موقتی که در شهر امیدیه داشتند، منتقل کردند. [در آن جا] خودشان گفتند، که من را به بازداشتگاه شهر اهواز می فرستند.
۷. به دلیل چشم بند، نمی دانستم که من را به کجا می برند. [بعد از مدتی] وارد محلی شدیم، که [ماموران] گفتند بازداشتگاه وزارت اطلاعات [در اهواز] است. من با چشم بند [به آن محل] وارد و با چشم بند هم از آن جا خارج شدم. حتی تا امروز هم نمی دانم، که محل دقیق این بازداشتگاه کجا بود. چندین سال بعد که دوباره دستگیر شدم، مدتی در بازداشتگاه وزارت اطلاعات در شهر اهواز بودم، اما واقعا نمی دانم که آیا در سال ۱۳۸۹ هم در آن جا حبس بودم یا خیر.
۸. تعداد دیگری هم در همان زمان بازداشت شدند. من هیچ وقت تعداد دقیق بازداشتی ها را نفهمیدم، چون عده ای آزاد نشدند و گروهی هم بودند که بعد از آزادی به طور کامل ارتباط شان را با بقیه قطع کردند. خانواده های آنها به شدت ترسیده بودند و وانمود می کردند که هیچ اتفاقی نیافتاده است. فکر می کنم که [آنها] تهدید شده بودند، که باید [در مورد بازداشت فرزندانشان] سکوت کنند، مبادا اتفاق بدی بیفتد. در مجموع حدود ۱۲ یا ۱۳ نفر در چندین شهر مختلف [استان خوزستان] بازداشت شدند. بین ما هم ارتباط دقیقی به آن معنا وجود نداشت.
شرایط بازداشتگاه وزارت اطلاعات در اهواز
۹. [در بازداشتگاه اهواز] شکنجه بدنی [برقرار] بود. [ماموران] فحاشی و تهدید هم می کردند، از جمله این که [می گفتند] تو را به اعدام محکوم می کنیم! یک ماه در سلول انفرادی بودم. وضعیت بدی از نظر بهداشتی داشت. واحد های انفرادی بند ۲۰۹ [زندان اوین در تهران] وضعیت بهداشتی نامناسبی دارند، دیگر چه برسد به بازداشتگاه [وزارت] اطلاعات در اهواز! همه چیز در آن جا، از جمله وضعیت غذا، افتضاح بود! من فکر می کنم که [برقراری این شرایط در بازداشتگاه ها] هدفمند است. یعنی تمرکز [حکومت] بر این است، که فرد [بازداشتی] از همه جوانب شکنجه شود. فلسفه وجودی سلول انفرادی کوچک و کثیف با غذای نامناسب این است، که روان فرد بازداشتی را آزار دهد!
بازجویی از یک نوجوان هفده ساله
۱۰. به دلیل این که سال ها گذشته، دقیقا به یاد نمی آورم که چند بار بازجویی شدم. انگار ذهن آدمی نمی خواهد، که خاطرات بد را به یاد بیاورد و آنها هم بعد از مدتی کم رنگ تر می شوند. تا جایی که به خاطر دارم، من اگر نه هر روز که دست کم یک روز در میان بازجویی شده ام، که به قراری می شود حدود بیست جلسه بازجویی. در آن دوره بر خلاف امروز، افراد را زیاد در بازداشت موقت نگه نمی داشتند و به همین دلیل، یک ماه بازداشت موقت زیاد محسوب می شد. در سال های اخیر می شنویم، که یک زندانی سیاسی [بعضا] تا یک سال در بازداشت موقت نگه داشته شده است. [در آن سال ها] چون [ماموران] به دنبال کسب نتیجه [از بازجویی ها] بودند، سعی می کردند که [دوره بازداشت موقت] فشرده تر باشد. به همین نسبت هم میزان آزار و تهدید و فشار بیشتر بود، تا آن [نتیجه ای] را که به دنبالش بودند، هر چه سریع تر به دست بیاورند. نتیجه [در مورد پرونده من] تا حدودی [البته] آن گونه نشد، که [بازجوها] به دنبالش بودند.
۱۱. [بازجوها] سوالات را از این [موضوع] شروع می کردند، که شما به کجا وصل هستید! از کجا خط می گیرید و به دنبال چه هستید! خیلی اصرار داشتند، که ما را به [داشتن ارتباط با کشورهای خارجی] متهم کنند. این اتفاق برای من البته کمتر افتاد، چون من اصالتا لُر هستم. اما بچه های عرب را به داشتن ارتباط با عربستان و غیره متهم می کردند. [رویه] همیشه این طور بوده که [بازجوها] هر [اتهامی] که قابل مطرح کردن بوده را به فرد بازداشتی نسبت می دهند، چرا که آنها می خواهند داستان مورد نظر خودشان را [از فرد بازداشتی] بشنوند و نه آن چه که در واقع امر رخ داده است. [در مورد ما هم] سعی می کردند، که ماجرا را از آن چه که واقعا بوده بزرگ تر نشان بدهند. برایشان قابل پذیرش نبود، که چند جوان [بدون هیچ وابستگی ای] برای آزادی و حقوق بشر فعالیت می کنند. طوری برخورد می کردند، که گویی یک تشکل سیاسی بزرگ و خطرناک را منهدم نموده اند! یا اتهامات بی پایه دیگری که هیچ ربطی به واقعیت ماجرا نداشت. [بازجوها] اصرار داشتند که ما اعتراف کنیم، که ما اسلحه داشته و به دنبال فعالیت مسلحانه بوده ایم، یا کار حزبی و سیاسی می کردیم، و یا اساسا این که ما یک گروه [متشکل] بوده ایم، در حالی که من بسیاری از آن بچه ها را به درستی نمی شناختم!
۱۲. سوالات بعدی [بازجوها] بیشتر حول این بود که “چه کردید؟ کجا رفتید؟ با کی رفتید؟ در جمع های خصوصی تان راجع به چه موضوعاتی صحبت می کردید؟ طرز فکرتان چیست؟” این قبیل سوالات برای من در آن سن و شرایط، بزرگ و زیاد [از حد] بود.
آزادی با وثیقه و دادگاه
۱۳. فکر می کنم که خانواده ام بعد از دو یا سه روز فهمیدند، که چه اتفاقی افتاده و من در بازداشت هستم. چون کسی شاهد دستگیری ام نبود. در مدت ۳۰ روز بازداشت هم به وکیل دسترسی نداشتم و در نهایت با قید وثیقه آزاد شدم. فکر می کنم که مبلغ وثیقه حدود ۴۰ تا ۵۰ میلیون تومان بود، که بعد از این که حکم [حبس] تعلیقی تمام شد، [به کفیل یا شخص وثیقه گذار] برگردانده شد.
۱۴. حدود یک ماه بعد از آزادی، به جرم تبلیغ علیه نظام تفهیم اتهام شدم. در اوایل ۱۳۹۰ [اردیبهشت یا خرداد ماه] دادگاه برگزار شد، که یک [محکمه] نمایشی بود و وکیل مدافع هم نداشتم. گفتند که حکم به شما ابلاغ می شود، که سه سال حبس تعلیقی بود. تعدادی از دوستان من هم به مجازات مشابهی محکوم شدند و گروهی هم حکم یک تا پنج سال حبس گرفتند.
شروع دوباره فعالیت های حقوق بشری پس از یک وقفه
۱۵. به دلیل حکمی که در سال ۱۳۹۰ گرفتم، تا حدود سه سال بعد از آن هیچ فعالیتی [در زمینه حقوق بشر] نکردم. سن و سال کمی داشتم و محیط خانواده و شهر محل زندگی ام به صورتی بود، که حساسیت نسبت به این قبیل فعالیت ها زیاد بود. وقتی که در سال ۱۳۹۴ برای کار از خوزستان به تهران نقل مکان کردم، دوباره فعالیتم را [در زمینه حقوق بشر] در تهران از سر گرفتم.
۱۶. در تهران افراد و گروه های بیشتری در زمینه مسائل اجتماعی و مدنی فعال بودند. در تجمعاتی که شکل می گرفت و در مراسم های یادبود کشته شدگان [اعتراضات] سال ۱۳۸۸ شرکت می کردم. همین طور به نمایشگاه های آقای [محمد] نوری زاد می رفتم، که بسیاری از فعالان [مدنی] هم در آن جا حضور می یافتند و [همین سبب شد که] ارتباطات من با آنها بیشتر شود. [در آن دوره] فعالیتم در شبکه های اجتماعی هم به نسبت افزایش یافت. در تلگرام گروه های بسیاری فعال بودند و من در زمینه اطلاع رسانی در مورد زندانیان سیاسی با آنها همکاری می کردم. در همان دوره با همسر آینده ام [خانم شیما بابایی] آشنا شدم.
شیما بابایی
۱۷. پدر ایشان، آقای ابراهیم بابایی، از فعالان سیاسی هستند. [به همین دلیل] خانواده بابایی به نوعی همیشه زیر نظر [دستگاه های امنیتی] بوده اند. شیما هم در زمینه مسائل اجتماعی و مدنی بسیار فعال بود. در تجمعات و اعتراضاتی که شکل می گرفت همیشه حضور داشت، اخبار زندانیان سیاسی و موارد نقض حقوق بشر در ایران را گزارش می داد، و غیره. ما به واسطه همین فعالیت ها با هم آشنا شدیم.
۱۸. شیما در سال ۱۳۹۵ به اتهام تبلیغ علیه نظام توسط اطلاعات سپاه بازداشت شد. در آن زمان، هنوز ازدواج نکرده بودیم. به همراه چند نفر از دوستان، با هم فعالیت می کردیم. [بعد از بازداشت ایشان] سپاه ثارالله من را احضار کردند. در دفتر پیگیری اطلاعات سپاه جنب باشگاه انقلاب، بازجویی مفصلی از من صورت گرفت. بعد از آن [بازجوها] تهدید کرده و گفتند، که هر وقت که خواستیم دوباره احضارت می کنیم! شیما هم همان روز از بند ۲ الف زندان اوین آزاد شد.
اخراج از دانشگاه
۱۹. [مدتی بعد از آزادی از زندان در سال ۱۳۹۰] من در دانشگاه آزاد اسلامی واحد بهبهان در رشته معماری داخلی پذیرفته شدم. تا قبل از عزیمت به تهران در سال ۱۳۹۴، مشکلی برای ادامه تحصیل من پیش نیامد. بعد از آن چون مشغول به کار شدم، یک ترم مرخصی تحصیلی گرفتم. بعد از بازداشت شیما و احضار خودم به اطلاعات سپاه در سال ۱۳۹۵، وقتی برای ثبت نام در ترم آخر به دانشگاه مراجعه کردم، از ثبت نامم جلوگیری شد و به این ترتیب از دانشگاه اخراج شده و نتوانستم که مدرکم را بگیرم.
اعتراضات دی ماه ۱۳۹۶
۲۰. اعتراضات دی ماه سال ۱۳۹۶، به نوعی اولین اعتراض براندازانه [علیه تمامیت جمهوری اسلامی] تلقی می شود. در آن زمان، به دلیل این که حسن روحانی مدتی قبل توانسته بود، که دوباره مردم را فریب داده و پای صندوق های رای انتخابات [ریاست جمهوری] بکشانند، یک فضای یاس و نا امیدی حاکم بود. فعالان مدنی و سیاسی اغلب معتقد بودند، که [برای برون رفت از آن وضعیت] باید بیشتر تلاش کنیم. در واقع کسی فکر نمی کرد، که به این زودی ها چنان اعتراضاتی به آن حجم و گستردگی صورت بگیرد.
۲۱. اگر اشتباه نکنم، اعتراض ها از روز ۷ دی و از شهر مشهد شروع شد. اتفاقا ما مسافرت بودیم، اما در شبکه های اجتماعی فراخوان اعتراضات برای روز ۸ و ۹ دی در تهران را دیدیم. همسرم و من در آن زمان ساکن تهران بودیم. تصمیم گرفتیم که به تهران برگردیم، که در اعتراضات حضور داشته باشیم. روز ۹ دی، به تهران رسیدیم. ماشینم را حوالی [میدان] هفت تیر پارک کردم. بعد تاکسی گرفتیم و به میدان انقلاب رفتیم، جایی که فراخوان ها [برای تجمع اعتراضی] اعلام کرده بودند. متاسفانه ساعت دقیقش را به یاد ندارم. حوالی ظهر بود، که همسرم و من از سمت خیابان ۱۶ آذر به میدان انقلاب رسیدیم.
۲۲. فضا بسیار ملتهب بود. جمعیت زیادی جمع شده و تعداد زیادی مامور هم حضور داشتند. تعداد معترضان هر لحظه بیشتر می شد. از سمت درب دانشگاه [تهران] گروهی از دانشجوها شروع به سر دادن شعار کردند و مردم هم به آنها پیوستند. تا جایی که یادم هست، مسئولان درب را بر روی دانشجویان بسته بودند و تعداد زیادی از آنها داخل محوطه دانشگاه [تهران] محبوس شده بودند. البته دانشجویان زیادی هم در بیرون از محوطه و در میان مردم حضور داشتند. می توانم بگویم که بیشتر معترضانی که آن روز دیدم، جوان بودند. شعارها رادیکال بودند، مانند «مرگ بر دیکتاتور،» «جمهوری اسلامی نمی خواهیم، نمی خواهیم» و «مرگ بر اصل ولایت فقیه.»
۲۳. بر اساس چیزهایی که در طی اعتراضات دیدم، از جمله نحوه دستگیری خودم، فکر نمی کنم که [ماموران امنیتی] برای کنترل آن جمعیت بزرگ از معترضان آماده بودند. در واقع، کاملا مشخص بود که دست و پایشان را گم کرده اند! جمهوری اسلامی فکرش را هم نمی کرد، که چنان جمعیت بزرگی از معترضان در یک روز بیرون بیایند.
سرکوب اعتراضات
۲۴. بعد از حدود ۲ الی ۳ ساعت که در حوالی میدان انقلاب بودیم، دیدم که یک دسته مامور ضد شورش با حالت رژه دارند به سمت ما می آیند. عده ای از آنها پیاده بودند. برخی از آنها لباس مشکی یگان ویژه و برخی هم لباس کموفلاژ [لباس اصولا سبز رنگ استتار نظامی] بر تن داشتند. همه آنها مسلح به باتوم و گارد بودند و فکر می کنم، که اسلحه کلت کمری هم داشتند. در آن روز ندیدم، که ماموران امنیتی سلاحی مانند کلاشنیکُف به دست داشته باشند.
۲۵. وقتی این ماموران به نزدیکی معترضان رسیدند، به ناگهان حمله کردند. معترضان متفرق شدند. ما به سمت خیابان ۱۶ آذر رفتیم. در تقاطعی که به [خیابان] کارگر شمالی در [خیابان] ۱۶ آذر وجود دارد، دیدم که از سمت بالا هم خیابان را بسته اند. گویی یک تله درست کرده بودند، که ما را به سمت خیابان کارگر شمالی بکشانند. اتفاقا مقر اصلی [ماموران امنیتی] در خیابان کارگر شمالی بود. ما در واقع محاصره شده بودیم.
۲۶. ماموران امنیتی [به معترضان] حمله می کردند، که [آنها] دستگیر کنند. با هر چیزی که دم دستشان بود، [معترضان] را می زدند. بسیاری از ماموران امنیتی لباس شخصی بودند. چند نفر از آنها بر سر یک خانم ریخته و قصد داشتند که وی را بازداشت کنند. همسرم، من و یکی از دوستانمان با هم بودیم. ما با آن لباس شخصی ها درگیر شده و موفق به فراری دادن آن خانم شدیم. بعد در فرار از دست ماموران، از [خیابان] کارگر شمالی به سمت پایین یعنی میدان انقلاب برگشتیم. می خواستیم که خودمان را به [ایستگاه] مترو برسانیم.
دستگیری در خیابان کارگر شمالی
۲۷. ناگهان دستی روی شانه ام خورد. فکر کردم که کسی می خواهد رد بشود یا کسی با من کار دارد. همین که برگشتم، یک نفر با مشت به صورتم زد و شروع به فحاشی کرد، که به آقا ناسزا می دی؟ من فلانت می کنم و غیره. به یک باره چند نفر من را دوره کرده و زیر بار کتک گرفتند. همه این افراد لباس شخصی بودند. آنها همین طور به صورت همسرم اسپری فلفل زدند. شیما برای کمک به من خیلی تقلا می کرد. او را بازداشت نکردند، چون سر و صدا کرده و مردم جمع شدند.
۲۸. [ماموران لباس شخصی] دست و پاهایم را گرفتند و من را به سمت میدان [انقلاب] بردند. چند دستگاه خودرو ون سفید با پلاک نظامی به رنگ سبز در آن جا پارک شده بود. ون ها متعلق به سپاه بودند. من را تحویل یک مامور لباس شخصی دیگر دادند، که یک مرد جوان بود و عینک [طبی] به چشم داشت. [ماموران لباس شخصی] گفتند، «این لیدره [رهبره]!» بازداشتی ها را بین ماشین های ون روی زمین می نشاندند. من دنبال همسرم بودم و بلند شدم و پرسیدم که با همسرم چه کار کردی؟! [ماموران لباس شخصی] هر کار کردند، روی زمین ننشستم. با مشت به صورتم زدند، طوری که یکی از دندان هایم شکست. بعد با تسمه دستانم را بستند و من را سوار یکی از ماشین های ون کردند. البته چشم هایم را نبستند.
هویت ضارب
۲۹. مدت ها بعد هویت یکی از افرادی که در آن روز به من حمله کردند را فهمیدم. محمدرضا قنبرطلب که هیکل گنده ای دارد، در طی اعتراضات سال ۱۴۰۱ در پرونده ماهان صدارت مدعی خصوصی بود. ماهان صدارت در ابتدا محکوم به اعدام شد. من وقتی که عکس های دادگاه ماهان صدارت را دیدم، از دیدن ضارب خودم [محمدرضا قنبرطلب] شوکه شدم. اگر چه در طی دادگاه [مقامات] سعی کردند، که قنبرطلب را یک شهروند معمولی جا بزنند، بعد از مدتی محرز شد که وی مامور اطلاعات سپاه است.
بازداشتگاه در زیر زمین مسجد سید شهدا
۳۰. من و بقیه بازداشتی های سوار بر آن خودرو ون را به زیر زمین مسجد سید شهدا بردند، که در ضلع شمال غربی میدان انقلاب جنب ایستگاه مترو واقع است. زیر زمین این مسجد در دست بسیج است. اما در زمان اعتراضات مردمی آن را به نیروهای سپاه می دهند، چون برای نگه داشتن موقت بازداشتی ها موقعیت خوبی دارد. نیروهای امنیتی اصولا افراد بازداشتی را مستقیم به زندان ها و بازداشتگاه های رسمی نمی برند. آنها را در جایی جمع می کنند و بعد گروهی را به تشخیص خودشان به زندان های رسمی می فرستند. ما را در یک کوچه باریک که سمت چپ [ایستگاه] مترو است، به نام کوچه جنتی، از ماشین پیاده کرده و از درب پشتی مسجد به زیر زمین آن انتقال دادند.
۳۱. در زیر زمین اول ما را بازرسی بدنی کردند. من هیچ چیزی به همراه نداشتم؛ نه تلفنی، نه کارت شناسایی ای. [ماموران امنیتی] این را نشانه ای بر حرفه ای بودن فرد بازداشت شده می دانستند. شروع به سوال و جواب کردند. گفتند، «چون تو احتمالا می داده ای که ممکن است بازداشت شوی، هیچ چیزی به همراه نیاورده ای!» من هم جواب می دادم، که احتمالا در خیابان افتاده و گم شده اند.
۳۲. مامورها مشت و لگد می زدند، فحاشی می کردند و ما را تهدید می نمودند. ما بازداشتی ها را به صورت گروهی در چند اتاق [در زیر زمین مسجد] نگه داشته و اطلاعاتمان را ثبت کردند؛ اسم و فامیل و این چیز ها. اصرارشان بر این بود، که اسم و فامیل و یا کد ملی را کاملا صحیح بگوییم. البته فکر می کنم که همه بازداشتی ها، از جمله خود من، این اطلاعات را عمدا اشتباه گفتیم.
۳۳. من بیماری دیابت دارم. به یکی از مامورها گفتم، که به انسولین نیاز دارم. گفت، «واسه چیته؟! دیگر به دردت نمی خوره!»
بازداشتی ها در زیر زمین مسجد سید شهدا
۳۴. در اتاقی که من در آن بودم، حدود بیست نفر مرد بودیم؛ به هم فشرده و ردیفی رو به دیوار نشسته بودیم. بیشتر بازداشتی ها جوان و حتی نوجوان بودند. یکی از آنها بود، که فکر می کنم ۱۳ یا ۱۴ سالش بود. فقط یک نفر مسن تر را دیدم. یک آقای جا افتاده ای بود، از مال باخته های موسسات مالی. گویا روز ۹ دی در برابر بانکی یا موسسه مالی ای تجمع اعتراضی برپا کرده بودند، که این آقا را در همان جا بازداشت می کنند.
ماموران لباس شخصی در مسجد سید شهدا
۳۵. بعد از حدود ۲ الی ۳ ساعت که در زیرزمین مسجد بودیم، [ماموران امنیتی] اعلام کردند، که ما را به زندان اوین می فرستند. گفتند که در آن جا بازپرس [دادسرای] اوین مشخصات شما را بررسی می کند و اگر پرونده بازی نداشته باشید، با دادن تعهد آزاد می شوید. یک نفر که فکر می کنم از مدیران مسجد سید شهدا بود، یک آقایی که دستش تا مچ قطع شده و شاید از جانبازان جنگ ایران و عراق بود، برای ما صحبت کرد. [این شخص] گفت، «با ماموران همکاری کنید. این ها می توانستند همین جا یک تیر در سر شما بزنند و شما را خلاص کنند! ولی [به جای آن] شما را الان می خواهند نزد بازپرس ببرند! و بازپرس زحمت کشیده [که شما را ببیند!]» این شخص بر سر ما منت می گذاشت و وانمود می کرد، که آنها [ماموران] آدم های خیلی خوبی هستند و ما بد!
۳۶. همه ماموران حاضر در مسجد لباس شخصی داشتند. از قیافه ها و لحن و رفتارهایشان مشخص بود، که نیروی بسیج یا سپاه هستند. اما هیچ کدام لباس نظامی بر تن نداشتند. تعداد زیادی از آنها در حال فیلم برداری از بازداشتی ها بودند. چند نفرشان هم که احتمالا اعضا همان پایگاه بسیج [مسجد سید شهدا] بودند، سن و سال کمی داشتند.
انتقال از مسجد سید شهدا
۳۷. بازداشتی ها را گروه گروه به حیاط مسجد بردند. حیاط مسجد چندان بزرگ نبود. زمانی که من وارد آن جا شدم، حدود ۵۰ تا ۶۰ نفر بازداشتی را دیدم. از سر و صداهایی که می شنیدم، فهمیدم که اتاق های دیگر زیر زمین مسجد همچنان شلوغ است.
۳۸. داخل حیاط مسجد با تسمه های پلاستیکی به ما دستبند زدند. بعد روی سر ما گونی کشیدند؛ همان گونی هایی که افراد داخل مسجد کفش هایشان را درون آنها می گذاردند. آن گونی ها به قدری بزرگ بود، که نمی شد حتی جلوی پا را دید. سپس ما را سوار خودرو ون یا مینی بوسی کردند، که هیچ لوگو یا نشانه ای نداشت.
۳۹. آن شب [۹ دی ۱۳۹۶] خیابان های تهران شلوغ بود. ماشینی که ما در آن بودیم، یک بار در ترافیک معترضان گیر کرد. ماموران داخل ماشین به شدت ترسیده بودند، که مبادا مردم ما را آزاد کنند و یا بلایی سر آنها بیاورند. مرتب بوق می زدند و با بیسیم پیام می فرستادند، که راه را باز کنید! البته متاسفانه چنین اتفاقی نیفتاد و ما را بردند.
۴۰. من حس جهت شناسی خوبی دارم و با [جغرافیای] شهر تهران هم آشنا هستم. با وجودی که گونی روی سرم بود، می توانستم بفهمم که به کدام سمت شهر و در چه اتوبانی حرکت می کنیم. متوجه شدم که ماشین به سمت غرب تهران نمی رود. چون اگر می خواستند که ما را به زندان اوین ببرند، قاعدتا باید به سمت غرب می رفتند. ماشین برای مدتی طولانی در راه بود، تا این که بالاخره در نقطه ای ما را پیاده کردند.
تکرار فاجعه کهریزک
۴۱. شب بسیار سردی بود. لباس های گرم مثل کاپشن را از ما گرفته بودند. دستانم همچنان بسته و گونی هم روی سرم بود. [به دستور ماموران امنیتی] روی زمین نشستیم. از صداهایی که می شنیدم متوجه شدم، که عده بسیار زیادی در آن محل بودند؛ شاید صدها نفر. فهمیدم که همه [این افراد] چشم هایشان بسته است، چون می شنیدم که می پرسیدند، «ما الان کجاییم؟!» عده ای وحشت کرده و با گریه [به ماموران امنیتی] التماس می کردند. [ماموران امنیتی ای] که بالای سرمان ایستاده بودند، فحش می دادند. [بعد] شروع به بردن بازداشتی ها کردند. صدایشان را می شنیدیم، که می آمدند و عده ای را می بردند. شاید حدود ۲ ساعتی در آن وضعیت [نشسته] بودم. کم کم برایم سوال شده بود، که چرا من را نمی برند؟! انگار که گروهی را دست چین کرده و نگه داشته بودند.
۴۲. به ناگهان عده ای به ما حمله کردند. فحش می دادند و با مشت و لگد و باتوم و خلاصه هر چیزی که دستشان بود، ما را کتک می زدند. وضعیت بسیار وحشتناکی بود؛ صدای فحش و داد و بی داد و ناله به هوا بلند بود! حدس من این است، که ماموران امنیتی فکر می کردند، این گروه از بازداشتی ها [از جمله من] لیدر [رهبر] اعتراضات باشند. چون [بعد از بازداشت] اتفاق خاصی نیفتاده بود، که ما سزاوار آن مجازات باشیم!
۴۳. من بسیار عصبی شده بودم. بعد از آن که مدتی طولانی در سرما رها شده بودیم، داشتند به آن شدت ما را کتک می زدند! واقعا فکر کردم که این ها می خواهند ما را بکشند. چون اگر ما را می کشتند، هیچ مدرکی وجود نداشت، که نشان دهد ما بازداشت شده ایم! من اسم و مشخصات اشتباه داده بودم. کسی نمی دانست که من کجا هستم. تنها فکرم این بود، که قضیه کهریزک دارد تکرار می شود. [به همین دلیل] شروع کردم به شعار دادن و فحاشی به ماموران! گفتم اینا که دارند به هر حال ما را کتک می زنند، بیشتر از این قرار است چه شود؟! اگر می خواهند بکشند، من حداقل حرفم را گفته ام! در آن حالت عصبانیت، هر چیزی که به ذهنم می رسید را نثارشان کردم!
۴۴. یکی از ماموران گفت، «این خیلی پررو است!» بعد ناگهان شنیدم، که به یکی از همکارانش گفت، «تفنگت رو بده!» تفنگ را از یکی گرفت و گذاشت روی سرم! شوکه شده بودم. علاوه بر فحش های بسیار رکیک به خودم و خانواده ام، [آن مامور] گفت، «تو لیاقت نداری که زنده باشی! اشهدت را بخون! تو اصلا اشهد نداری!» چند ثانیه ای سکوت برقرار شد. انگار همه ترسیده باشند. انگار بقیه ماموران هم متعجب شده بودند. بعد از چند ثانیه تفنگ را برداشت و گفت، «تو لیاقت مرگ هم نداری، حیف گلوله!» و دوباره شروع به کتک زدن من کرد! این ها موجودات ترسناک و وحشی ای هستند. بعد از مدتی که از کتک زدن خسته شدند، ما را تک به تک [به داخل بازداشتگاه] منتقل کردند.
بازداشتگاه ۱– الف سپاه پاسداران
۴۵. بعدها فهمیدم که آن محل بازداشتگاه ۱- الف بود. یک بازداشتگاه سپاه پاسداران که برای مدتی طولانی آن را مخفی نگه داشته بودند. البته هنوز هم سعی دارند، که آن را مخفی نگه دارند. فکر می کنم، که این بازداشتگاه در حوالی حکیمیه [شمال شرق شهر تهران] واقع باشد.
۴۶. [داخل بازداشتگاه] دستبند هایمان را باز کرده و گونی ها را از سرمان برداشتند. در اتاقی بودیم که به نظر می رسید، در یک ساختمان تازه ساز باشد. در واقع، اتاق را به نوعی سرهم بندی کرده بودند. چند نفر پشت میزهایی که در آن جا بود، نشسته بودند. گفتند، «اسامی تان را بدهید.» من واقعا به قولی آش و لاش شده بودم! حالت روحی خوبی هم نداشتم. گفتم اسمم را قبلا داده ام. بعد اصلا اسم من به چه درد شما می خورد؟! شما مگر نمی خواهید ما را بکشید؟! [یکی از ماموران پشت میز] گفت، «این را بفرستید برود.»
۴۷. من را به سلولی فرستادند، که حدود ۱۲ متر بود. اما ۲۴ نفر را در آن جا داده بودند! بسیاری از بازداشتی ها تا صبح سرپا ایستادند. یا گروهی به صورت شیفتی دراز کشیدند. همه ما به شدت کتک خورده و خونین بودیم! هیچ رسیدگی ای وجود نداشت؛ از لحظه بازداشت حتی آب به ما ندادند، چه برسد به غذا!
۴۸. علاوه بر همه آن شکنجه ها و ضرب و شتم ها، ساعت ها بود که انسولین نزده بودم. قند خونم بسیار بالا رفته و دهانم خشک خشک شده بود. هم سلولی ها با مشت و لگد به در می زدند، که حداقل کسی بیاید و به ما آب بدهد. اما انگار هیچ کسی در آن ساختمان نبود!
۴۹. وضعیت بهداشت بسیار وحشتناک بود. در آن سلول به شدت متراکم، افراد مجبور بودند، که همان جا قضای حاجت کنند … [شرایط] بسیار ترسناک بود … هنوز هم وقتی به آن شب فکر می کنم … انگار ما گروهی یهودی بودیم در دست نازی ها!
انتقال به زندان اوین
۵۰. صبح [ماموران امنیتی] اعلام کردند، که می خواهند ما را منتقل کنند. چند نفر چند نفر، ما را به حیاطی انتقال داده و به صف کردند. نمی دانم، شاید نزدیک به ۲ ساعت در آن جا بودیم. در بین بازداشتی ها از پیرمرد بود تا بچه! عده بسیار زیادی به شدت مجروح بودند. واقعا داغون بودند! لباسها خونین، سر و وضع ها خونین! اصلا وضعیت ترسناکی بود! دوباره گونی به سرمان کشیدند و این بار ما را به زندان اوین بردند. بعد از این مرحله، دیگر بچه های کم سن و سال را در بین بازداشتی ها ندیدم. شاید آنها را به کانون اصلاح و تربیت فرستادند.
پذیرش در زندان اوین
۵۱. ما دقیقا از ظهر [۱۰ دی ۱۳۹۶] تا شب در ماشین نشسته بودیم. به گفته [ماموران امنیتی]، این قدر تعداد بازداشتی ها زیاد بود، که نوبت ما نمی شد که [در زندان اوین] ما را تحویل بگیرند. هوا دیگر تاریک شده بود که ما را به یک سالن فوتسال، که کنار قرنطینه بند ۴ قرار دارد، برای پذیرش بردند. در آن جا اگر اطلاعات شخصی واقعی را نمی دادیم، اصلا پذیرش نمی شدیم. مثل این که یک سامانه سراسری داشتند و می توانستند با کد ملی افراد همه اطلاعات را به دست بیاورند. مشخصاتم را این بار درست گفتم.
بازجو – دکتر
۵۲. یک دکتری هم آن جا در پذیرش نشسته بود، که مثلا ما را معاینه کند! بسیاری از بازداشتی ها یک جای سالم در بدنشان نمانده بود! نوبت به من که رسید، دکتر مزبور پرسید، «سالمی؟» گفتم، به قیافه من نگاه کن! به نظرت من الان سالم هستم؟! دکتر هستید الان شما؟ پرسید، «چی شده؟» گفتم دهنم پر از خون است، دندان هایم شکسته، دنده هایم آسیب دیده، نفسم تنگ است، تمام بدنم کبود است، سرم کبود است. دکتر مزبور گفت، «موقعی که آمدی به خیابان باید فکر این جایش را هم می کردی!» در جوابش گفتم، تو دکتری یا بازجو؟! گفت، «دکترم!» همین به اصطلاح دکتر در برگه پذیرش من نوشت، «سالم است!» در واقع، این به اصطلاح معاینه پزشکی یک امر علی السویه اداری بود.
قرنطینه بند ۴ زندان اوین
۵۳. ما را تحویل قرنطینه بند ۴ زندان اوین دادند. فکر می کنم که ظرفیت آن جا در نهایت ۱۵۰ نفر بود، اما ۴۷۰ الی ۴۸۰ نفر را در آن جا داده بودند. بسیار شلوغ بود! بیشتر بازداشتی ها جوان بودند؛ خیلی ها از دانشجویان دانشگاه تهران بودند. افرادی که سنشان بالا بود را در طی یکی دو روز اول به قید وثیقه آزاد کردند. بندهای دیگر زندان هم البته به همان اندازه پر ازدحام بودند.
۵۴. تلفن در محدوده قرنطینه بود و اجازه تماس هم برای ساعت های مشخصی داشتیم. اما عملا آن قدر شلوغ بود، که به راحتی نوبت من نمی شد. اولین بار توانستم به همسرم تلفن بزنم و اطلاع دهم که بازداشت شده ام. تا آن لحظه نمی دانستم، که چه اتفاقی برای وی رخ داده است. بعد از آن هم ۲ الی ۳ بار توانستم با خانواده ام تماس بگیرم. آنها و وکیلم تا آزادی با کفالت، پیگیر وضعیتم بودند.
۵۵. همین طور توانستم پیش دکتر [زندان] بروم. گفتم که مبتلا به دیابت هستم و نزدیک به ۲ روز است که انسولین نگرفته ام. آزمایش گرفتند و دیدند، که قند خونم بیش از ۵۰۰ [میلی گرم] است. خود دکتر [زندان] وحشت کرد! به من انسولین تزریق کردند و گفتند که اگر قند خونم پایین نیامد، من را به بیمارستان منتقل می کنند.
۵۶. از بهداری [زندان] البته می آمدند که زخم های ما را درمان کنند، اما چندان موفق نبودند. چون جمعیت در قرنطینه بند ۴ بسیار زیاد بود و شرایط غذایی و بهداشتی افتضاح! در دو روز اول حبس، اصولا چیزی به اسم غذا وجود نداشت! به جز نان لواش، چیزی به ما می دادند، که بیشتر آب عدس بود تا عدسی. برای ۴۷۰ یا ۴۸۰ نفر آدم، ۳ یا ۴ سرویس بهداشتی و ۳ حمام وجود داشت! هوا به شدت سرد بود، اما پتو به اندازه کافی نبود. به هر ۲ نفر یک پتو می دادند. آدم نمی دانست همان پتو را زیر سرش بگذارد، رویش بکشد و یا زیرش بندازد. همه کف خواب بودند. تا دم در توالت، به صورت ردیفی فقط آدم دراز کشیده بود.
بازجویی
۵۷. افرادی که در قرنطینه بند ۴ [به ظن ماموران امنیتی] مورد داشتند، را یکی یکی به بندهای ۲۰۹ و ۲-الف بردند. بعد از آن بازداشتی هایی که باقی مانده بودند، را حداقل یک بار برای بازجویی بردند. رویه به این صورت بود، که [ماموران زندان] اسامی تعدادی از افراد را می خواندند، به همه چشم بند می زدند و می گفتند که پشت سر همدیگر را زنجیروار بگیرید. ۴ یا ۵ روز بعد از ورودم به قرنطینه، من را هم برای بازجویی بردند. دقیقا نفهمیدم که به کدام قسمت رفتیم. [محل بازجویی] در همان محوطه اوین و در نزدیکی قرنطینه بند ۴ بود.
۵۸. من را پشت میزی گذاشتند و چشم هایم را باز کردند. دیدم که در یک سالن ۵۰ الی ۶۰ متری هستم، که دور تا دور آن میز چیده اند. پشت هر میز یک بازجو یا مامور بود و جلویش هم یک متهم نشسته بود. [می شنیدم که بازجوها از بازداشتی های دیگر می پرسیدند] که به طور مثال فلان اطلاعات را در تلفن همراهت داشته ای و غیره. من اما در زمان دستگیری تلفنی به همراه نداشتم. بازجوی من یک مرد جوان، در حدود ۳۷ الی ۳۸ ساله بود؛ کشیده با موهای کمی جو گندمی. ته ریش کم و عینک داشت. لباس نظامی هم تنش نبود. [به او] گفتم که تلفن همراهم را گم کرده ام و اصلا همکاران شما باعث گم شدنش شده اند! بازداشت من هدفمند نبود. تنها مدرکی که بازجوها در اختیار داشتند، تصاویر دوربین های شهری بود، که در محدوده خیابان انقلاب هم فراوان هستند. بر اساس تصاویر آنها، افراد را شناسایی می کردند. [می شنیدم که] بیشتر بازداشتی ها به بازجوها می گفتند، که آنها صرفا رهگذر بوده اند.
۵۹. این بازجویی در حدود ۲ ساعت طول کشید و بیشتر هم به نظرم فرمالیته [برای حفظ ظاهر] بود! چون بازجوی من اصراری نداشت، که من حتما به شرکت در اعتراضات اقرار کنم. ضرب و شتم نشدم، اما دیدم که حداقل یک بازداشتی دیگر کتک خورد.
اعتصاب غذا
۶۰. [ماموران زندان] می گفتند، که چون بیرون [از زندان] همچنان شلوغ است، شماها باید در همان حالت بلاتکلیف در قرنطینه بمانید. هر روز هم بازداشتی های بیشتری را به قرنطینه می آوردند. روزهای بعد به ما برنج سفید دادند، که به ادعای ماموران زندان غذای بهتری بود! اما ما آنها را بیرون در قرنطینه گذاشتیم و اعلام کردیم، که تا روشن شدن وضعیت مان اعتصاب غذا می کنیم. داخل کریدور بند ریختیم و شعار دادیم، که باید به وضعیت ما رسیدگی شود. اگر قرار است با وثیقه آزاد شویم، قرار وثیقه را تعیین کنید. اگر قرار است که حبس بکشیم، ما را به بند عمومی بفرستید. بعد از آن یک بازپرس آمد و اعلام کرد، که از فردا روند آزادی با قرار وثیقه یا کفالت شروع می شود. گفت، «به خانواده هایتان تلفن بزنید و بگویید که برایتان وثیقه یا کفالت آماده کنند. افرادی که مورد دارند را به بندهای عمومی می فرستیم. اما بیشتر شما آزاد می شوید.»
مرگ سینا قنبری
۶۱. هفت یا هشت روز بعد از انتقال ما به قرنطینه بند ۴، عباس جعفری دولت آبادی، دادستان وقت تهران، با کلی محافظ و فیلم بردار برای بازدید آمد. وی اعلام کرد، که از فردا شروع می کنیم به آزاد کردنتان! همان شب سینا قنبری جانش را از دست داد. من در اتاق ۵ بودم، که دقیقا کنار سرویس بهداشتی است. حدود ساعت ۵:۳۰ یا ۶ صبح بود، که با سر و صدا از خواب بیدار شدیم. همه درها هم که بسته بود. ما [بازداشتی ها در اتاق ۵] آمدیم دم درب. دیدیم که یک جنازه را در پتو گذاشته و دارند می برند. [ماموران زندان] گفتند که این شخص در سرویس بهداشتی با کیسه زباله خودش را دار زده! بسیار عجیب بود، چون در بندی که نزدیک به ۵۰۰ نفر زندگی می کنند، سرویس بهداشتی هیچ وقت نمی تواند این قدر خلوت باشد، که کسی بتواند در آن جا دست به خودکشی بزند! اصلا امکانش وجود نداشت! آن سرویس بهداشتی تا صبح شلوغ بود. چون بسیاری از افراد که خوابشان نمی برد، مرتب به بهانه دستشویی می رفتند و می آمدند. به علاوه، در آن سرویس بهداشتی چیزی وجود نداشت که بشود کسی خودش را از آن به دار بزند! می گفتند که خودش را به سیفون بسته است؛ سیفونی که ارتفاعش شاید یک متر و نیم هم نبود. می گفتند که به حالت نشسته خودکشی کرده است. هیچ کدام از این حرف هایی که می زدند منطقی نبود.
۶۲. من سینا قنبری را قبلا در قرنطینه دیده بودم. یک روز [ماموران زندان] گفتند، که می خواهند بند را ضد عفونی و سم پاشی کنند. ما را به یک سالن فوتسال بردند. سینا اتفاقا با آن لباس های پاره پاره اش خیلی جلب توجه می کرد. از لباس هایش کاملا معلوم بود، که موقع بازداشت او را خیلی کتک زده بودند. با این حال، با بقیه بچه ها مشغول بازی فوتسال شده بود. آن روز، روز تولدش بود. چون قرار نبود به بند عمومی منتقل شود، می دانست که به زودی آزاد خواهد شد. من هیچ نشانه ای از افسردگی در او ندیدم.
آزادی از زندان
۶۳. شب روزی که سینا قنبری کشته شد، من با قید کفالت ۵۰ یا ۸۰ میلیون تومانی آزاد شدم. روز ۱۸ یا ۱۹ دی ۱۳۹۶ بود.
بازداشت مجدد
۶۴. بعد از آزادی، چند روزی به شمال و بعد به خوزستان به نزد خانواده ام رفتیم. هم می خواستیم که خانواده ام را از نگرانی در بیاوریم و هم این که همسرم و من قصد برگزاری مراسم عروسی مان داشتیم. می خواستیم که برنامه ریزی های مراسم عروسی را انجام دهیم. در همان زمان من شروع کردم به رسانه ای کردن مرگ سینا قنبری. با سازمان های حقوق بشری و رسانه ها در همین زمینه صحبت کردم. همین موضوع باعث ایجاد حساسیت شد و همسرم و من در روز ۱۲ بهمن در منزل پدر و مادرم در بهبهان بازداشت شدیم. یعنی حدود ۲ هفته بعد از آزادی!
۶۵. مشغول صرف ناهار بودیم، که زنگ در خانه به صدا در آمد. پدرم به اف اف جواب داد و گفت، «مامور اداره پست است» و رفت پایین دم در. فکر می کنم که آن روز پنجشنبه بود. کار کردن مامور پست در آن روز و ساعت غیر عادی بود. منزل پدر و مادرم دو طبقه است. همسرم رفت پایین پشت سر پدرم که ببیند چه شده، که به یک باره چند مامور پدرم را به گوشه ای انداخته و داخل خانه ریختند.
۶۶. مامورها از [اداره] اطلاعات بهبهان بودند. تعدادشان زیاد بود و فیلمبردار هم آورده بودند. خیابانی که منزل پدر و مادرم در آن واقع است، از دو طرف بسته بودند. انگار آمده بودند که قاتل بگیرند! همسرم خواست که حکم بازداشت را نشان دهند. یکی از آنها برای یک لحظه حکم را که به امضای نماینده دادستان بود، به همسرم نشان داد. در حکم [بازداشت] اسم همسرم و من هر دو ذکر شده بود. همه وسایل ارتباطی خودم، همسرم، پدرم، مادرم و حتی تبلت خواهر کوچکم را ضبط کردند و هیچ وقت هم پس ندادند. به ما دستبند زدند، اما چشمانمان را نبستند. کلی مامور و آدم در خیابان جمع شده بود. اوضاع عجیب و غریبی بود!
انتقال به اهواز و بعد تهران
۶۷. ما را به دادگستری بهبهان منتقل کردند. یک بازپرس در آن جا ما را تفهیم اتهام کرد. گفت، «شما متهم به اجتماع و تبانی هستید. [اداره] اطلاعات بهبهان به نیابت از تهران شما را بازداشت کرده و ۱۰ سال هم حکم دارید!» بعد از آن جا ما را به ستاد فرماندهی بهبهان بردند. در آن جا به ما چشم بند زده و به اداره اطلاعات منتقل کردند. ۲ الی ۳ ساعت آن جا بودیم. بعد همسرم و من را به صورت جداگانه با اتومبیل به اهواز بردند.
۶۸. در اداره اطلاعات اهواز همسرم و من را در سلول های انفرادی گذاشتند. فقط یک بار من را برای بازجویی بردند، که البته بازجویی هم به آن معنا نبود. بازجو فقط مشخصاتم را پرسید و گفت، «ما این جا هیچ کاره هستیم! قرار است منتقل بشوید تهران.» بعد از ۳ روز، یک تیم از تهران آمد. به ما چشم بند زدند و ما را به فرودگاه اهواز بردند. از گیت [سامانه خروج] جداگانه رد کرده و به مقصد تهران سوار هواپیما کردند.
بند ۲۰۹ زندان اوین
۶۹. همسرم و من را از فرودگاه تهران مستقیم به بند ۲۰۹ زندان اوین بردند. در آن جا ۲۳ روز در سلول انفرادی بودیم. بعد از آن، من را به اتاق ۴ نفره، یعنی همراه با ۳ متهم دیگر، منتقل کردند. در طی مدت بازداشت ضرب و شتم نشدم.
بازجویی ها
۷۰. حدود ۱۴ الی ۱۵ بار بازجویی شدم. [بازجوها] می گفتند که از سیر تا پیاز زندگی ات، یعنی از وقتی که به دنیا آمده ای را باید بگویی! این که چه کار کردی و یا چه کار نکردی! همین طور راجع به اعتراضات دی ماه، آدم هایی که می شناختم، عقایدم و حضورم در فضای مجازی می پرسیدند.
۷۱. در آن مقطع زیاد در توییتر (اکس فعلی) فعال نبودم. بیشتر فعالیتم در فضای مجازی در شبکه اینستاگرام بود. رمز ورود به حساب های کاربری ام در این دو شبکه را به بازجوها ندادم و آنها نتوانستند کنترل آنها را به دست بگیرند. با این حال از تمام مطالبی که به اشتراک گذاشته و منتشر کرده بودم، حتی کامنت ها (نظرها)، پرینت گرفته و در پرونده ام گذاشته بودند. [بازجوها] می گفتند که باید آن مطالب را امضا و تایید کنم که من نوشته ام.
۷۲. راجع به فعالیت های خودم و همسرم بسیار پرسیدند. چون ما در کمپین های مختلفی شرکت کرده بودیم، مثل کمپین نه به حجاب اجباری یا چهارشنبه های سفید. همچنین در مورد ارتباط ما با فعالان خارج از کشور سوال و جواب کردند.
۷۳. راجع به سینا قنبری هم زیاد سوال پرسیدند. من مصاحبه ای با مسیح علی نژاد در مورد مرگ سینا قنبری کرده بودم. بازجوها فایل مصاحبه را آورده و می گفتند، «این تویی! صدای توست!» البته من هم کتمان می کردم. بازجوها خیلی سعی کردند، که من را متقاعد کنند که سینا قنبری خودکشی کرده است.
۷۴. اتهام ما اجتماع و تبانی به قصد براندازی نظام در دهه فجر بود. به همین دلیل ما را روز ۱۲ بهمن بازداشت کردند. یک پرونده گروهی درست کرده بودند، که شامل همسرم و من و عده ای دیگر می شد، که من حتی نام برخی از آنها را هم نشنیده بودم! بازجوها خیلی اصرار داشتند و می گفتند، که «ما گروهک شما را زدیم! سازمان شما را منهدم کردیم!» من اول فکر می کردم، که آنها دروغ می گویند و بلوف می زنند. اما وقتی چند نفر از دوستانم را به صورت اتفاقی در آن جا دیدم و یا صدایشان را شنیدم، فهمیدم که خیلی ها را گرفته اند. در ضمن، از ما اعتراف تلویزیونی هم گرفتند.
آزادی از زندان برای بار دوم
۷۵. همسرم و من حدود ۳۲ روز بعد از دستگیری با قید وثیقه آزاد شدیم. همسرم البته یک روز زودتر از من آزاد شد. برای هر کدام مان وثیقه ۱۰۰ میلیون تومانی تعیین کردند.
ممنوع الخروج شدن و ادامه فشارها
۷۶. بازجوها اصرار زیادی داشتند، که ما دست از فعالیت های [حقوق بشری] بکشیم و سکوت کنیم. بعد از آزادی البته ما دوباره کارمان را شروع کردیم. به همین ترتیب، فشارها و تهدید هایشان بیشتر شد. دست کم چندین بار در ماه ما را احضار می کردند. فکر می کنم که فروردین ۱۳۹۷ بود، که به دادسرای اوین احضار شدیم. در آن جا به ما گفتند، که ممنوع الخروج شده ایم.
۷۷. آخرین بار به بهانه تحویل وسایل ما را خواستند، که چیزی هم به ما برنگرداندند. اما تهدیدهایشان خیلی جدی تر شده بود. [بازجوها] می گفتند، «شما آدم نمی شوید! این طور فایده ندارد! ما اشتباه کردیم، که شما را با وثیقه آزاد کردیم. شما را باید مستقیم می فرستادیم زندان!» بازپرس هم گفت، که پرونده ما رفته برای حکم جدید! ماجرا را به وکیل مان خبر دادیم. گفت، «یا می خواهند اتهام جدید به شما وارد کنند، یا می خواهند وثیقه شما را افزایش بدهند، که در هر صورت خبر خوبی برای شما نیست.»
۷۸. همسرم و من نه توان دوباره زندان رفتن را داشتیم و نه توان پرداخت وثیقه بیشتر! هر دو ما را از کار بیکار کرده بودند. از لحاظ مالی بسیار در مضیقه بودیم. حق تحصیل نداشتیم. بعد از دستگیری در بهبهان، عملا مراسم عروسی مان را برهم زده بودند. شرایط خیلی سختی بود.
صدور حکم
۷۹. در سال ۱۳۹۷، به اتهام اجتماع و تبانی به ۶ سال زندان محکوم شدم، که ۵ سال آن لازم الاجرا بود. مدتی بعد از آن (حدود یک ماه بعد از خروج از ایران) وکیل مان اطلاع داد، که پرونده جدیدی به اتهام جاسوسی و توهین به مقدسات هم برایمان باز کرده اند.
۸۰ . در زمان بازداشت، یک بار با یکی از بازجوها جر و بحثم شد و گفتم که دیگر هیچ چیز نمی نویسم. بازجو گفت، «فکر کرده ای که برای من مهم است که چیزی بنویسی یا نه؟! قاضی گزارش من را می خواند. قاضی یک کلمه از حرف های تو را نمی خواند. من الان می توانم اتهام جاسوسی برایت بزنم!» گفتم آخر بر چه مبنایی؟! [بازجو] جواب داد، «همین که شما اخبار زندانیان امنیتی (زندانیان سیاسی) را به رسانه های خارج از کشور می دهید. این خودش مصداق جاسوسی است!» من البته فکر کردم که این حرف صرفا تهدید است و هیچ وقت آن را عملی نمی کنند. مبنای توهین به مقدسات هم مطالبی بود، که در مورد عید قربان و مخالفت با حیوان آزاری نوشته بودم.
خروج از کشور
۸۱. همسرم و من بر سر این که در ایران بمانیم یا برویم، مردد و دو دل بودیم. بالاخره تصمیم گرفتیم، که به صورت غیر قانونی از کشور خارج شویم. البته بدشانسی آوردیم، چون قاچاقچی ای که قرار بود ما را از مرز خوی به ترکیه رد کند، ما را رها کرد و ما عملا در کوهستان گم شدیم! یک شب کامل در کوه ها سرگردان بودیم، تا پلیس مرزبانی ترکیه ما را دستگیر کرد و به شهر وان برد. به دلیل ورود غیر قانونی به خاک ترکیه، حدود یک ماه در یک کمپ یا بازداشتگاه موقت زندانی بودیم. بالاخره با کمک دوستانی که در شهر وان داشتیم، توانستیم ثابت کنیم، که [دلیل ورود غیر قانونی] آن بوده که ما از ایران ممنوع الخروج بوده ایم. آزاد شدیم و در همان شهر وان به ما اقامت پناهجویی دادند.
فشار بر خانواده و تهدید ها در ترکیه
۸۲. در ترکیه فشار بسیار زیاد بود! به عنوان مثال، [ماموران امنیتی] همیشه با خانواده همسرم تماس می گرفتند. چون که مادر خانمم وثیقه گذار ما بودند، [ایشان] را تهدید می کردند که به اینها بگو، برگردند. [ماموران امنیتی] خیلی اصرار داشتند، که ما برگردیم. چون ما در ترکیه فعال بودیم، [آنها تهدید می کردند] که اگر خودشان برنگردند ما برشان می گردانیم! سعی می کردند که به خانواده ها فشار روانی وارد کنند، که آنها هم به ما فشار بیاورند. یک بار هم که خانواده من عازم ترکیه بودند تا به ما سر بزنند، قبل از [خروج از] مرز بازداشت شدند. [ماموران امنیتی] وسایل و تلفن های همراهشان را وارسی کردند. فکر می کردند، که آنها برای من چیز خاصی به همراه داشته باشند. [در نتیجه همین بازرسی] آدرس منزل ما در ترکیه را پیدا کردند. بعد از آن [ماموران امنیتی] خانواده ام را تهدید کردند، که ما باید [به ایران برگردیم] و گرنه از طریق پلیس اینترپل دنبال ما خواهند آمد. تهدید در شبکه های اجتماعی هم بسیار زیاد بود، از جمله این که یک بار شخصی آدرس منزل مان در ترکیه را فرستاد و گفت به سراغتان می آییم! ما این موارد را به پلیس امنیت و اداره مهاجرت ترکیه اطلاع دادیم، اما آنها متاسفانه هیچ توجهی نکردند.
اقامت در ترکیه و عزیمت به بلژیک
۸۳. ما در حدود دو سال در شهر وان ترکیه ساکن بودیم. وان شهر بسیار شهر ناامنی است؛ به دلیل نزدیکی به مرز ایران، شیوع وسیع قاچاق و درگیری [دولت ترکیه] با احزاب مسلح کٌرد. در نهایت با کمک یکی از دوستانمان توانستیم، که در بلژیک یک وکیل بگیریم و ایشان موفق شد، که از دولت بلژیک برایمان ویزای بشر دوستانه بگیرد. ما هم از همین طریق از ترکیه خارج شدیم.
