مرکز اسناد حقوق بشر ایران

گزارش ۲۳: جلسات استماع دادگاه برای رسیدگی به سخنان شهود، بخش سوم

 

 زندان گوهردشت در ایران. یکی از زندان‏ها‏‏یی که افراد زیادی در تابستان ۱۹۸۸ (۱۳۶۷ ه.ش) در آن اعدام شدند.

عکس: زندان گوهردشت / انسی و متیاس [Ensie & Matthias] (flickr.com) / CC BY-SA 2.0

ما در گزارش پیشین خود خلاصه‏‏ای ‏از جلسات استماع شهود ۱۰ و ۱۱ را حضورتان ارائه کردیم. در این گزارش خلاصه‏‏ای ‏از جلسات استماع شهود ۱۲ و ۱۳ را که در روزهای ۲۰ و ۲۱ ژانویه برگزار شد حضورتان تقدیم خواهیم کرد. جلسۀ بعدی محاکمه در روز ۲۴ ژانویه برگزار خواهد شد.

 

شاهد ۱۲

در طی جلسۀ استماع شاهد ۱۲، از دو دادستان این پرونده، فقط دادستان کریستینا لیندهاف کارلسون در اتاق دادگاه حضور داشت. دادستان مارتینا وینزلو جلسۀ استماع را از طریق ارتباط ویدیویی دنبال می‏کرد. پیش از آنکه کریستینا لیندهاف کارلسون جلسۀ استماع را آغاز کند، شاهد به دادگاه گفت که وی از اختلال فشار روانی پس‏آسیبی (PTSD) و  خستگی مضمن رنج می‏برد و قاضی زندر پاسخ داد در صورتی که شاهد در طول جلسۀ استماع به تنفس نیاز داشته باشد ، دادگاه را مطلع نماید.

دادستان لیندهاف کارلسون جلسه را شروع کرد و از شاهد پرسید چرا وی را در دهۀ ۱۹۸۰ (دهۀ ۱۳۶۰) در ایران به دادگاه بردند؟ شاهد توضیح داد که وی یکی از اعضای فعال یک حزب کمونیستی به نام «اتحادیۀ کمونیست‏ها‏» بود و در تیر ماه ۱۳۶۰ (۱۹۸۱) دستگیر شد. پس از دستگیری، وی را به سه کمیتۀ مختلف بردند  تا نهایتاً به زندان اوین انتقال یافت. شاهد در سال ۱۳۶۱ (۱۹۸۲) به دلیل هواداری از این حزب کمونیست به دوازده سال حبس محکوم شد. شاهد دوران محکومیت خود را در زندان قزل حصار نیز سپری کرد. وی در سال ۱۳۶۵ (۱۹۸۶) به زندان گوهردشت انتقال داده شد و تا اسفند ۱۳۶۷ (۱۹۸۹) در آنجا محبوس ماند. وی سه ماه آخر حبس خود را در زندان اوین گذراند و بعد در حدود خرداد ۱۳۶۸ (۱۹۸۹) از زندان آزاد شد.

دادستان سپس از شاهد در مورد نقش ناصریان، لشکری و عباسی در زندان گوهردشت در سال ۱۳۶۷ (۱۹۸۸) پرسید. شاهد پاسخ داد ناصریان «دادیار» و رئیس زندان گوهردشت بود. لشکری به گفتۀ شاهد، مسئول امنیت زندان بود در حالی که عباسی هم «دادیار» بود. شاهد فوق سپس شرح دادکه «هر جا ناصریان بود آقای عباسی هم پیشش بود، یعنی از هم نمی‏تونستی جداشون کنی». شاهد زمانی را به یاد دارد که در سال ۱۳۶۵ (۱۹۸۶) تلویزیونی که در بند آنها قرار داشت خراب شد و هم بندی‏ها‏ی وی درخواست کرده بودند تلویزیون تعمیر بشود. در آن زمان شاهد ناصریان، عباسی، لشکری و «عرب» را دیده بود. در پاسخ به سؤال دادستان که عرب چه کسی بود، شاهد گفت او هم یک «دادیار» بود.  «ناصریان دو تا بال داشت؛ یکیش به اصطلاح عباسی بود یکیش هم عرب، ولی عباسی رو بیشتر قبول داشت. همیشه باهاش بود.». هنگامی که شاهد رابطۀ آنها را توصیف می‏کرد، متهم خندید.

از شاهد خواسته شد در بارۀ برخوردهایی که وی با عباسی در سال ۱۳۶۷ (۱۹۸۸) در زندان گوهردشت داشته است، برای دادگاه توضیح دهد. شاهد تعریف کرد در اواسط شهریور یک روز صبح زود لشکری و عباسی به همراه چند پاسدار دیگر  به بندی که شاهد در آن بود آمدند و در را باز کردند. در آن زمان زندانیان از طریق برقراری ارتباط با زندانیان دیگر  به صورت ارسال مورس، دیگر فهمیده بودند که اعدام‏ها‏یی در زندان  گوهردشت در حال وقوع است. به زندانیان گفتند از جایشان برخاسته و چشمبند بزنند. شاهد توضیح داد که او حتی نتوانست دمپایی‏ها‏یش را بپوشد یا پیژامه‏‏‏اش ‏را عوض کند. زندانیان را در راهرو به صف کردند. برای حدود ۷ ساعت آنها بر روی زمین رو به دیوار نشسته بودند و هنوز چشمبند داشتند. سپس راهرو از صداهای لشکری، عباسی و ناصریان پر شد.  «همۀ اکیپ بودند». در حالی که زندانیان را از راهرو به اتاق‏ها‏ی مجزایی منتقل می‏کردند، آنها را مورد ضرب و شتم قرار می‏دادند. «به وحشتناک ترین شکل ممکنه می‏زدند … مهم نبود جون ما، مهم نبود که چشممون دربیاد. مهم نبود براشون». شاهد توضیح داد هنگامی که مدیران زندان در یک چنین آزار و اذیتی شرکت می‏کردند. آنها زندانیان را با تمام قدرت می‏زدند و [سعی داشتند] «بیشتر حرارت نشون بِدَن» تا نگهبان‏ها‏ را نیز تشویق کنند که مانند آنها عمل نمایند. این آزار و اذیت در راهروی زندان تا حدود یک ساعت ادامه یافت. سپس زندانیان را در اتاق‏ها‏ی جداگانه‏‏ای ‏حبس کردند و متعاقباً آنها را از این اتاق‏ها‏ خارج کرده و یک به یک توسط ناصریان و عباسی مورد بازجویی قرار دادند. شاهد تعریف کرد «دادیار» در طول این بازجویی از وی پرسید که آیا او نماز  می‏خواند. وی به این سؤال پاسخ منفی داد. متهم به او گفت آنها کاری خواهند کرد که این رویۀ وی تغییر یابد. بعد او را به زندان انفرادی بردند که به گفتۀ شاهد این کار را در مورد هر کسی که در طی بازجویی می‏گفت نماز نمی‏خواند، انجام می‏دادند. دادستان از شاهد پرسید آیا او می‏داند که این وقایع در چه تاریخی اتفاق افتاده‏اند که شاهد در پاسخ گفت نمی‏داند زیرا «یک ماه و خورده‏‏ای ‏بود که ما تلویزیون و اخبار و روزنامه و تقویم هم نداشتیم». پس از گذراندن یکی دو ساعت در زندان انفرادی، شاهد را با چشمبند از سلولش خارج کرده و به راهرویی که در بیرون از آنجا قرار داشت بردند. در این راهرو تختخوابی بود که شاهد را بر روی شکم روی آن خواباندند. شاهد گفت که برای هر وعده‏‏ای ‏که او باید در طی روز نماز می‏خواند، به او ده ضربه شلاق زدند. بر طبق گفتۀ مسئولان زندان، وی در آن روز باید پنج وعده نماز می‏خوانده است. این رفتار سه روز ادامه یافت. شاهد همچنین توضیح داد که بر اساس درک مسئولان زندان از قانون اسلام، کسی که ضربات شلاق را  می‏زد باید در هنگام انجام این شکنجه، یک قرآن در زیر بغلش می‏بود.. در سومین روز این شکنجه، شاهد گفت که نماز خواهد خواند. وی مطلبی به این مضمون گفت که «نمی توانستم بیشتر از این تحمل کنم. تمام پاها و کمرم خونی بود … لت و پار شده بودم.» هنگامی که به وی اجازه داده شد چشمبندش را بردارد، او ناصریان و متهم را دید و متوجه شد آنها کسانی بوده‏اند که از وی پرسیده بودند آیا نماز می‏خواند یا خیر. سپس شاهد را  به همراه زندانیان دیگر برای انجام نماز جماعت به «حسینیه» (بخشی از زندان گوهردشت که شهود و شاکیان قبلی آن را به عنوان محل وقوع اعدام‏ها‏ ذکر کرده بودند) بردند. شاهد به دادگاه توضیح داد که قبل از خواندن نماز، شخص باید خود را بشوید. « اینها [مدیران زندان]مسأله‌شان نمازخواندن ما نبود. اینها فقط شکستن ما را می‌خواستند. عباسی وناصریان من را هل دادند وگفتند: برو آنجا نماز بخوان، درصورتی که من درگند و کثافت بودم. خب این چه نمازی است؟»

از شاهد همچنین سؤال شد آیا او متهم را در هیچ مورد دیگری در دوران اعدام‏ها‏ دیده است یا خیر. شاهد پاسخ مثبت داد و گفت حدس می‏زند که در حدود ۲۵ بهمن ۱۳۶۷ (۱۹۸۹) بود، یعنی زمانی که زندانیان مجدداً اجازه یافتند [با خانوادۀ خود] ملاقات نمایند. آنها حدود صد زندانی بودند که همگی را  به سالن بزرگی بردند و در آنجا همۀ زندانیان و خانواده‏ها‏یشان روی زمین نشستند. شاهد توضیح داد این محل همان «حسینیه» بود. شاهد آن روز با مادر، خواهر و برادرش ملاقات نمود. مطلبی به این مضمون گفت که «عده‏‏ای ‏فهمیدند چه اتفاقی افتاده (…) بعضی‏ها‏ فقط می‏دانستند که قرار است فرزندانشان را ببینند، اما نه اینکه آنها را در جایی ملاقات کنند که فرزندان خانواده‏ها‏ی دیگر در آن اعدام شده‏اند». شاهد همچنین توضیح داد هنگامی که خانواده‏ها‏ با خبر شدند که اعدام‏ها‏ در همان سالن صورت گرفته، یک حالت همهمۀ نگرانی در بیان افراد حاضر در سالن پیچید. در آن هنگام متهم با یک میکروفون روی صحنه رفت و به همه گفت ساکت باشند. هنگامی که شاهد این ماجرا را تعریف می‏کرد، رویش را به طرف متهم گرداند و صدایش را بلند کرد و خطاب به او گفت به دادگاه بگو که آیا این حقیقت دارد یا نه. قاضی زندر به شاهد گفت که آرام باشد و از متهم سؤال نپرسد.

 در پایان جلسۀ استماع دادستان، از شاهد سؤال شد آیا متهمی که در دادگاه نشسته است همان شخص، یعنی همان عباسی است که او در طی بازپرسی در مورد وی سخن گفته است. در حالی که شاهد و متهم به یکدیگر نگاه کردند، شاهد فریاد زد «چی میگی بلند بگو بشنوم» که در آن هنگام یک جر و بحث نسبتاً تند میان شاهد و قاضی درگرفت. به شاهد گفته شد که با متهم صحبت نکند و شاهد پاسخ داد که هنگامی که آنها به یکدیگر نگاه کردند، متهم برای او شکلکی درآورده و زیر لب سخنی نامفهوم گفته است.

وکیل مدافع متهم، توماس سودرکیست، که رهبری جلسۀ استماع تیم وکلای مدافع با این شاهد را بر عهده داشت، بر روی آنچه که به نظر وی ناهمخوانی‏ها‏ی میان اظهارات شاهد در دادگاه و بیانیۀ وی در طی مصاحبه‏‏‏اش ‏با پلیس سوئد بود، تمرکز کرد. وکیل مدافع متهم در مورد طرحی که شاهد در حین مصاحبه‏‏‏اش ‏با پلیس کشیده بود که موقعیت حسینیه را نشان می‏داد، چند سؤال مطرح کرد. شاهد گفت که او به پلیس گفته بود که نقاش بدی است و «حسینیه» را تا حدودی به صورت جا به جا در این طرح ساده کشیده است. هنگامی که وکیل مدافع گفت که آنچه در این طرح دیده می‏شود با توضیحات شفاهی شما به پلیس همخوانی دارد، شاهد فوق پاسخ داد: «ا[ین سؤالات اولاً] مربوط به ۳۳ سال پیش است، حافظه‏ام یاری نمی‏کند… من فکر جانم بودم.»

 

شاهد ۱۳

دادستان  بازپرسی خود از شاهد را با پرسیدن این سؤال آغاز نمود که وی چرا در زندان محبوس شد و آیا او در هنگام دستگیری از هیچیک از سازمان‏ها‏ی سیاسی هواداری می‏کرده است یا خیر. شاهد پاسخ داد که او  عضو یک سازمان چپ کمونیست به نام «فداییان خلق» بود. شاهد در سال ۱۳۶۳ (۱۹۸۴) به علت هواداری از این سازمان دستگیر شده و  به حبس محکوم گردید. شاهد در زندان اوین محبوس گردید و سپس در آخر پاییز ۱۳۶۴ (۱۹۸۵) به زندان گوهردشت انتقال داده شد و دو سال در آنجا ماند. وی در اواخر دوران حبس خود در زمستان ۱۳۶۷ (۱۹۸۸-۸۹) به اوین باز گردانده شد و دو هفته در آنجا بود.

دادستان از شاهد فوق پرسید در طول دوران اعدام‏ها‏ از مدیران زندان گوهردشت چه کسانی را به خاطر می‏آورد. شاهد پاسخ داد در طول مدتی که وی در آنجا بود مدیریت زندان «دائماً در حال تغییر» بود اما وی به یاد دارد که «حاج محمود» نقش رهبری داشت و حمید نوری هم معاون ناصریان بود. شاهد توضیح داد که ناصریان مدیر زندان و ملّا (شخص روحانی که تحصیلات بالاتری در فقه اسلامی و قانون شرع دارد) بود.  اگر چه که شاهد گفت زندانیان هرگز ندیدند که ناصریان لباس روحانیت بپوشد. در سال ۱۳۶۶ (۱۹۸۷) زندانی‏ها‏ی چپگرا و هواداران سازمان مجاهدین خلق را از یکدیگر جدا کردند. این جداسازی از طریق بازجویی‏ها‏ی زندانیان انجام شد که دو تن از گردانندگان آن نوری و ناصریان بودند.

شاهد همچنین به توصیف وضعیت زندان گوهردشت در سال ۱۳۶۷ (۱۹۸۸) پرداخت. شاهد گفت «همه چیز از [جمعه] ۷ مرداد آغاز شد». تا آن روز زندانیان اجازه داشتند دو بار در روز به رادیو گوش فرا دهند. در روز هفتم ماه مرداد رادیوی زندانیان و تلویزیون شان را از آنها گرفتند. زندانیان نه اجازۀ هواخوری در حیاط زندان داشتند و نه می‏توانستند خانواده و دوستان شان را ملاقات کنند. «تمام کانال‏های ارتباطی ما با دنیای خارج را قطع کردند و این بی‏سابقه بود». اما آنها هنوز می‏توانستند  به نماز جمعه که از رادیوی نگهبان‏ها‏ پخش می‏شد،  گوش کنند. زندانیان می‏توانستند بشنوند که در خطبه‏ها‏ی نماز جمعه در مورد اعدام‏ها‏ صحبت می‏کنند.

سپس شاهد به شرح وقایعی پرداخت که در هنگام اعدام‏ها‏ در بند وی رخ داده بود. به تمام زندانیانی که در بند وی بودند دستور دادند چشمبند بزنند و سپس آنها را به یک راهرو بردند. زندانیان را در دو طرف راهرو قرار دادند و سپس آنها را برای بازجویی به اتاقی بردند. شاهد همچنین توضیح داد روز پس از آنکه آنها را به راهرو بردند، متهم در اطاقی که وی در آن بود را باز کرد و به ده زندانی گفت که با وی برای ملاقات با «کمیسیون» بروند. این «کمیسیون» همان کمیتۀ مرگ بود. هنگامی که زندانیان به اتاقی رسیدند که کمیته در آن جلسه داشت، نمی‏دانستند چه اتفاقی قرار است بیفتد. ناصریان که یکی از اعضای کمیته بود به یکی از زندانیان اشاره کرد و به نگهبان گفت «ببرش چپ نکبت رو». شاهد توضیح داد که نگهبانان زندان از عبارت «ببرید چپ» به عنوان کد رمز برای اعدام استفاده می‏کردند. آنها هرگز آن زندانی را ندیدند و شاهد گفت که فکر می‏کند او را با آویختن از دار اعدام کردند. سؤال اصلی کمیته از زندانیان این بود که آیا آنها مسلمان هستند یا مارکسیست. «پاسخ به این سؤال مرگ و زندگی تعیین می‏کرد (…) دفاع ایدئولوژیک … برابر مرگ بود». هنگامی که دادستان از شاهد خواست نام زندانیان دیگری که با وی برای دیدار کمیته برده شدند را ذکر کند، شاهد با اشاره به متهم پاسخ داد که «از این افعی وحشت دارم». وی همچنین گفت چون آنها در ایران هستند، او نمی‏خواهد نام آنها را ذکر کند.

شاهد را برای بار دوم در ۹ شهریور ۱۳۶۷ (۱۹۸۸) برای دیدار با این کمیته بردند. «این بار گفتم مسلمان هستم» هنگامی که ناصریان او را از اتاق کمیته بیرون برد، یکی از پاسدارها نصف سبیل او را با تیغ تراشید. «سبیل نزد در واقع مردان ایرانی به ویژه نزد کسانی که تفکر اسلامی دارند جنبۀ ارزشی فراوانی داره.» پاسدارها همچنین متن دستنویسی را به وی دادند تا امضاء کند. محتوای این متن به این مضمون بود که «اینجانب که تا این زمان احکام مسلمان‏ها رو رعایت نکردم تعهد می‏کنم وظایفم رو انجام بدم. به ویژه تأکید شده بود بر نماز خواندن.» شاهد کاغذ را امضاء نمود اما روی کلماتی که می‏گفت او نمازش را خواهد خواند، خط کشید. وقتی ناصریان کنار او آمد و این را دید، کاغذ را پاره کرده و شروع به ضرب و شتم وی کرد. شاهد را داخل اتاقی انداختند که در آن چهار زندانی دیگر که کاغذهایشان را مانند او تحویل داده بودند، وجود داشتند. چهار پاسدار دیگر دوباره به اتاق آمدند و از زندانیان پرسیدند آیا نمازشان را خواهند خواند یا نه. هنگامی که زندانیان پاسخ منفی دادند، آزار و اذیت جسمی ادامه یافت.

در طی نیمۀ دوم جلسۀ استماع دادستان، از شاهد در بارۀ نام‏ها‏یی پرسیده شد که وی در دو کتابی که منتشر کرده و نیز در مصاحبه‏‏‏اش ‏با بنیاد عبدالرحمان برومند ذکر کرده است. هنگامی که از زندانی در بارۀ نام یکی از زندانیان پرسیده شد، شاهد تعریف کرد که این زندانی خیلی به گل علاقه داشت. «در دورانی که ملاقات‏ها قطع شده بود، باغچۀ حیاط زندان گوهردشت در حال پژمردن بوده. او [حاج محسن] با پلاستیک یه چیزی درست می‏کنه شبیه شلنگ و از پنجره آب رو رها می‏کنه تا گل‏ها پژمرده نشن». دادستان به عنوان آخرین سؤال از شاهد پرسید آیا او عکس‏ها‏ی متهم را  در اینترنت دیده بود و اگر چنین بوده، واکنش وی به این عکس‏ها‏ چه بوده است. شاهد پاسخ داد وقتی که او این عکس‏ها‏ را دید، ناگهان به زمان وقایع قتل عام بازگشت، زمانی که تمام افرادی که به آنها عشق می‏ورزید، اعدام شدند، اما در عین حال احساس شادی کرد که شاید عدالت اجرا شود.

دنیل مارکوس، وکیل مدافع متهم، جلسۀ استماع تیم وکلای مدافع متهم با شاهد را رهبری نمود. وکیل مزبور گفت این پنجاه و نهمین روز محاکمه است و از شاهد پرسید آیا او جریان محاکمه را تا زمان جلسه استماع خودش دنبال می‏کرده است. شاهد گفت هدفش این بوده که تا حد امکان به این جلسات گوش فرا دهد. هنگامی که دنیل مارکوس از شاهد پرسید چند روز به جریان محاکمه گوش فرا داده است، شاهد به نوبۀ خود تعجب کرد که چرا وکیل مدافع چنین سؤالی از او می‏پرسد. قاضی شاهد را سرزنش کرد و به او گفت که از تیم وکلای مدافع سؤال متقابل نپرسد. تیم وکلای مدافع از شاهد پرسید آیا وی در هیچیک از برنامه‏ها‏ی عمومی که در بارۀ زندانی شدنش بوده، شرکت کرده است. شاهد پاسخ داد که او هر ساله در مراسمی که به مناسبت زندانیان بازمانده وقایع گوهردشت برگزار می‏شود، شرکت می‏کند.

 

گزارش آینده

ما در گزارش بعدی خود خلاصه‏‏ای ‏از جلسات استماع شهود ۱۴، ۱۵، و ۱۶ را که در  روزهای ۲۴، ۲۵، و ۲۷ ژانویه برگزار شد، حضورتان تقدیم خواهیم کرد.

خروج از نسخه موبایل