شهادتنامه مریم ابراهیموند

شهادتنامه مریم ابراهیموند
نام کامل: مریم ابراهیموند
تاریخ تولد: ۴ خرداد ۱۳۷۷
محل تولد: فلاورجان، استان اصفهان
شغل: تهیهکننده، نویسنده و کارگردان
سازمان مصاحبهکننده: مرکز اسناد حقوق بشر ایران
تاریخ مصاحبه: ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
مصاحبه کننده: مرکز اسناد حقوق بشر ایران
این شهادتنامه بر اساس مصاحبه صوتی با خانم مریم ابراهیموند تهیه و در تاریخ ۱۳ خردادماه ۱۴۰۵ توسط ایشان تایید شده است. شهادتنامه در ۶۹ پاراگراف تنظیم شده است.
نظرات شهود بازتابدهنده دیدگاههای مرکز اسناد حقوق بشر ایران نیست.
شهادتنامه
پیشینه
۱. من مریم ابراهیموند، تهیهکننده، نویسنده و کارگردان هستم. متولد ۴ خرداد ۱۳۷۰ و ۳۴ ساله. تا سال ۱۴۰۰ در ایران بودم. از اول تیرماه ۱۳۹۷ تا اردیبهشت سال ۱۴۰۰ در زندان بودم. علت اصلی بازداشت و زندانی شدنم، دو فیلم آخرم در ایران، یعنی «۲۴ سپتامبر» و «پانسیون دختران» و پروندههایی بود که علیه من تشکیل شد.
آغاز محدودیتها و برخوردهای اداری در وزارت ارشاد
۲. نخستین آزار و برخورد حکومتی علیه من در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و از حدود سالهای ۱۳۹۰ و ۱۳۹۱ آغاز شد. در آن زمان، علیرضا سجادپور معاون سازمان سینمایی وزارت ارشاد و معاون وزیر بود. وزیر ارشاد وقت، محمد حسینی، در دولت احمدینژاد بود.
۳. علیرضا سجادپور به من پیشنهاد غیر اخلاقی داد و از من خواست که با او رابطه دوستانه برقرار کنم. او از نظر سنی در حد پدر من بود. این پیشنهاد را رد کردم. علیرضا سجادپور وقتی جواب منفی دریافت کرد، برای این که بتواند به نحوه دیگری از من سوءاستفاده کند، خانم ها زهره صادقی و مینا صادقی که دو خواهر بودند را به من معرفی کرد. همین موضوع به آغاز اختلافات و آزار و اذیت من در سیستم اداری وزارت ارشاد منجر شد. در همان دوره، زهره صادقی که طلبه حوزه علمیه قم بود، مبالغ زیادی از من دریافت کرد. من فیلمنامهای را خریده بودم، اما مجوزها به طور غیرقانونی به نام همان زهره صادقی و مینا صادقی صادر شدند. بعداً در دادگاه متوجه شدم که خانم زهره صادقی، طبق اقرار خودش، همسر صیغهای علیرضا سجادپور به مدت ۱۵ سال بوده است.
۴. من در آن زمان بهطور مستقیم در دادگاه شکایت نکردم، بلکه به حراست سازمان سینمایی مراجعه کردم و موضوع را به انجمشعاع (رییس حراست وزارت ارشاد) توضیح دادم. به او گفتم که ممنوعالکار شدهام و علیرضا سجادپور، در مقام معاون وزیر، اجازه نمیدهد که فیلمنامههای من به شورا بروند. پس از توضیحات من به حراست، انجمشعاع گزارشی تهیه کرد و گفت که علیرضا سجادپور فسادهای مالی دیگری نیز دارد و سینماگران دیگری هم گزارشهایی دادهاند. پرونده از طریق پلیس امنیت به دادگاه فرستاده شد و دادگاه مرا احضار کرد.
۵. در دادگاه متوجه شدم که موضوع فقط مربوط به من نیست. در آن جا گفته شد که علیرضا سجادپور مبالغ کلانی به نام جشنواره پلیس از کانون جهانگردی و نیروی انتظامی گرفته و بازنگردانده بود. وی به علت صدور چک بلامحل با شکایت نیروی انتظامی روانه زندان اوین گردید. همچنین خانم صادقی در دادگاه احضار شد و درباره مجوز شرکت، نویسندگی و رابطه خود با علیرضا سجادپور توضیح داد. من بهعنوان فیلمساز نمیخواستم که در برابر تضییع حقم در سازمان سینمایی سکوت کنم. اعتراض من این بود که چرا یک فرد بدون صلاحیت، از مسیر ارتباطات درون سیستم، وارد سینما میشود و مجوز میگیرد، اما فیلمنامه من بر اساس مقررات داخلی شورای سینمایی حتی بررسی هم نمیشود.
۶. اواخر دولت احمدینژاد، علیرضا سجادپور به دلیل فساد مالی (صدور چک بلامحل)، سوءاستفاده از جایگاه مدیریتی و ارتباط با خانم زهره صادقی، بعد از آزادی از زندان استعفا داد و از وزارت ارشاد بیرون رفت. اما سردار محمد رضا نقدی، معاون وقت فرهنگی اطلاعات سپاه، که از دوستان نزدیک علیرضا سجادپور بود، طی مکاتباتی با وزرات ارشاد از مدیران سازمان سینمایی درخواست کرد تا به تمام هنرمندان توصیه کنند که با من هیچ گونه همکاری ای نداشته باشند. وی درخواست کرد که موضوع علیرضا سجادپور را برعکس روایت کنند، تا او را سفید شویی کرده و یک قربانی در بین اهالی سینما و هنر جلوه دهند! همین موضوع با توصیههای اداری و نامه های محرمانه باعث شد، که در دوره روحانی و زمانی که علی جنتی وزیر ارشاد شد، محدودیتهای من ادامه پیدا کند. فیلمنامههایم همچنان اجازه ورود به شورای سینمایی را پیدا نمیکرند. در آن دوره، ایوبی و ایلبیگی به دلیل حمایت از علیرضا سجادپور و توصیه های اطلاعات سپاه مانع فعالیت من میشدند. به بهانه این که ۲۴ سال سن دارم و این کمتر از سن عنوان شده در قوانین و مقرارت داخلی وزارت ارشاد است (طبق مقررات می بایست ۲۷ سال سن می داشتم) و مدرک دانشگاهی هم نداشته و هنوز فارغ التحصیل نشدم (چون آن زمان دانشجو بودم). در حالی که طبق همان قوانین، اگر فردی سابقه سینما و ساخت فیلم داشت، می بایست بدون این که ایرادی وارد کنند، طبق روال به وی مجوز می دادند. من آن زمان در بیش از پنج فیلم به عنوان تهیه کننده و تعدادی به عنوان کارگردان فعالیت کرده بودم. می دانستم که مقررات داخلی وزارت ارشاد دلیل آزار و اذیتها نیست، بلکه موضوع توصیههای سازمان اطلاعات سپاه بود.
۷. من ایلبیگی را از نیروهای امنیتی اطلاعات سپاه میدانم که در سازمان سینمایی حضور داشت و زیر نظر همان نهاد هم کار میکرد. او اجازه نمیداد که من کار کنم و حتی به سینماگران دیگر پیام میداد که من صلاحیت کاری ندارم و نباید به وزارت ارشاد بیایم. پس از روبرو شدن با این وضعیت، با دفتر وزیر و حوزه وزارتی مکاتبه کردم و توضیح دادم که در سینما بایکوت و ممنوعالکار شدهام و حتی اجازه نمیدهند که فیلمنامههایم به شورای سینمایی برود. سپس از دفتر علی جنتی با من تماس گرفتند و گفتند که وزیر میخواهد من را ببیند. یک بار بهصورت حضوری به دفتر علی جنتی رفتم و وضعیت خود را توضیح دادم. گفتم که پیشتر علیرضا سجادپور به این شکل مرا آزار داده، از من سوءاستفاده مالی شده و اگر لازم است از حراست سینمایی استعلام بگیرند. پس از روشن شدن موضوع برای وزیر، او با ایوبی مکاتبه کرد و گفت که مطابق قانون، اگر من فیلمنامهای ارائه میدهم، باید به شورا فرستاده و در شورا بررسی شود.
۸. در آن زمان رسماً به من ابلاغ نشده بود که ممنوعالکار هستم، اما بعداً فهمیدم که در مکاتبات امنیتی و اداری وزارت ارشاد، اطلاعات سپاه خواسته بود که مرا محدود کنند و به من مجوز ندهند. بعدها همین مکاتبات محرمانه ضمیمه پرونده من شده بود. پس از آزادی از زندان، یک بار برای رفع توقیف اموال و خط تلفن به دفتر اجرای احکام مراجعه کردم. قاضی اجرای احکام به اشتباه به جای جلد آخر پرونده، جلد اول پرونده را به من داد. در جلد اول، نامههای محرمانه مربوط به محدود شدن من وجود داشت و من توانستم سریع از آنها عکسبرداری کنم. پرونده من ۱۸ جلد بود و معمولاً اجازه دسترسی به جلدهای اول تا ۱۰ را نداشتم.
ساخت فیلم ۲۴ سپتامبر و زمینه بازداشت
۹. در ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، حادثه منا رخ داد؛ همان حادثهای که در آن شمار زیادی از حجاج کشته شدند. آن موضوع برای من بهعنوان فیلمساز به یک سوژه تبدیل شد. آن زمان نگاه سیاسی نداشتم و فقط میخواستم فیلم بسازم.
۱۰. ایده فیلم من درباره محسن حاجیحسنی کارگر بود؛ قاری قرآنی که در حادثه منا کشته شد و آن زمان خبر مربوط به او در رسانهها بسیار مطرح شده بود. از طریق خبرنگاران، از جمله خبرنگاران باشگاه خبرنگاران و فکر میکنم خبرگزاری ایلنا، شماره تماس خانواده او را پیدا کردم. با مادر محسن حاجیحسنی کارگر که در مشهد بود، تماس گرفتم و سپس به مشهد رفتم تا از خانواده او اجازه بگیرم فیلمنامهای درباره پسرشان بنویسم. خانواده او از این ایده استقبال کردند. من با علیاکبر محلوجیان، نویسنده آثاری مانند «پدرسالار» و «خانه پدری»، هماهنگ کردم و ایده و مصاحبههایی را که با مادر محسن حاجیحسنی کارگر داشتم در اختیار او گذاشتم. محلوجیان فیلمنامه را پذیرفت و نوشت و پس از حدود یک ماه فیلمنامه را به من داد.
۱۱. برای ساخت فیلم درخواست مجوز دادم و با سختی توانستم پروانه ساخت بگیرم. در مصاحبه، عنوان فیلم را «۲۴ سپتامبر» ذکر کردم. بودجه فیلم را از طریق سرمایهگذار خصوصی تأمین کردم. رضا عظیمی، از مجموعه عظیم خودرو، سرمایه فیلم را گذاشت. در سال ۱۳۹۴ فیلم را ساختم. بودجه فیلم حدود دو میلیارد تومان بود که در آن زمان رقم کمی نبود. بازیگران و عوامل شناختهشدهای در فیلم حضور داشتند، از جمله امین زندگانی، گلاره عباسی، آفرین عبیسی، بهمن زرینپور و شهره لرستانی که اکنون با نام مازیار شناخته میشود.
۱۲. فیلم من ضد حکومتی نبود. این فیلم از زاویه نگاه مادر محسن حاجیحسنی کارگر روایت میشد؛ مادری که از تلویزیون خبرها را دنبال میکند و نگران است بداند پسرش در حادثه منا شهید شده است یا نه. به نظر من، اگر فردی مورد تأیید سیستم، مانند نرگس آبیار، همین فیلم را میساخت، نه تنها در جشنواره فجر جایزه میگرفت بلکه در سینماها اکران میشد. مشکل نهادهای امنیتی با عوامل فیلم یا خود قصه نبود، بلکه با شخص من بود. هیچیک از بازیگران، نویسنده یا عوامل فیلم دچار مشکل نشدند. راشها و مواد فیلم را از من گرفتند و تا امروز به من برنگرداندند و اجازه پخش فیلم را هم ندادند.
بازداشت نخست در مرداد ۱۳۹۵
۱۳. در مرداد ۱۳۹۵، فکر میکنم در تاریخ پنج مرداد، در دفترم در الهیه، خیابان دشتی، بازداشت شدم. حدود ۳۰ نفر از نیروهای اطلاعات سپاه وارد دفتر شدند. وقتی از آسانسور بالا میرفتم، آسانسور باز شد و حدود ۱۰ نفر جلوی در آسانسور بودند؛ بعضی از آنها اسلحه داشتند و انگار با فرد بسیار خطرناکی روبهرو شدهاند.
۱۴. آنها برگهای را به عنوان حکم بازداشت به من نشان دادند و گفتند باید در دفتر را باز کنم. همراه آنها یک زن نیز حضور داشت که دست مرا گرفت. گوشی را سریع از دستم گرفتند و هر وسیله صوتی و تصویری را که در کیفم بود جمع کردند. پس از ورود به دفتر، حدود یک ساعت دفتر را بازرسی کردند و هرچه در دفتر بود با خود بردند. همان جا سیستمی همراه داشتند و یک نفر مسئول بود که گوشیهای مرا ریکاوری کند. چون سابقه بازداشت نداشتم و برای اولین بار با نهاد امنیتی ای روبهرو میشدم که شاکی من بود، رمز گوشیهایم را به راحتی در اختیارشان گذاشتم.
۱۵. پس از بازرسی دفتر، مرا به یک ون سفید که داخل پارکینگ دفتر آورده بودند سوار کردند. چون باید مسیر خانهام را به آنها نشان میدادم، تا خانه به من چشمبند نزدند. خانه من در خیابان آفریقا (جردن) بود. در منزل نیز هر وسیله، مدرک و چیزی را که فکر میکردند به دردشان میخورد جمعآوری کردند. بعد از خروج از منزل، به من چشمبند زدند و گفتند نترسم و نگران نباشم. دستبند هم به دستهایم زده بودند و مرا به بند دو الف سپاه در زندان اوین بردند.
بازجوییها، انفرادی و آزادی با وثیقه
۱۶. در بند دو الف اطلاعات سپاه، ۳۵ روز در بازداشت انفرادی بودم. در آن مدت اجازه تماس با خانوادهام را نداشتم. در آن زمان خانوادهام نمیدانستند که من بازداشت شدهام. پدر و مادرم در آن دوره اصفهان بودند و دو تا از برادرانم در تهران. تا حدود سه هفته نمیدانستند که کجا هستم. بعداً فهمیدم که خانوادهام به کلانتری مراجعه کرده و اعلام کرده بودند که دخترشان پاسخ تلفن نمیدهد و مفقود شده است. پس از اعلام مفقودی توسط خانواده ام خود مأموران اطلاعات سپاه یک تماس کوتاه با خانوادهام گرفته و گفته بودند که بازداشت شدهام، اما من در زمان بازداشت از این موضوع خبر نداشتم.
۱۷. در ۳۵ روز بازداشت، از دوران کودکی ام تا زمان فعالیت حرفهایام بازجویی شدم. از من میپرسیدند که کجا بزرگ شدهام، کجا درس خواندهام، چگونه وارد سینما شدهام، با چه کسانی آشنا شدهام و در سالهای اخیر با چه افرادی ارتباط کاری یا دوستی داشتهام.
۱۸. آنها واتساپ مرا از حدود یک سال قبل ریکاوری کرده بودند و تماسها و ارتباطاتم را روی لپتاپ برایم پخش میکردند. من باید درباره تکتک افرادی که در چند سال اخیر با آنها آشنا شده بودم، توضیح میدادم. احساس میکردم که در زندگی من کنکاش میکنند تا به چیزی برسند، در حالی که با اتهام مشخصی بازداشت نشده بودم. در بازجوییها از من پرسیده میشد که چرا فیلم محسن حاجیحسنی کارگر را ساختهام. به من میگفتند آن قاری در قبر میلرزد که تو فیلمش را ساختهای! همچنین میپرسیدند که چطور توانستهام برای فیلمنامهام سرمایهگذار خصوصی پیدا کنم. بازجو بارها به من میگفت که من باعث شدهام که علیرضا سجادپور در سینمای ایران بسوزد! برداشت من این بود که رد کردن پیشنهاد غیراخلاقی او و اعتراض من، باعث شده بود که یکی از مهرههای اطلاعات سپاه در سازمان سینمایی از بین برود و همین برای آنها سنگین بود. بازجو همچنین به من گفت: «ابراهیم حاتمیکیا پشت در بنیاد سینمایی فارابی لنگ ۱۰۰ میلیون است، بعد امثال تو میآیند فیلم ۲۴ سپتامبر میسازند!» در حالی که میدانستم ابراهیم حاتمیکیا از بودجههای دولتی و نهادهایی مانند سازمان سینمایی، اوج و بنیاد سینمایی فارابی استفاده میکند.
۱۹. نام مستعار یکی از بازجوها «نیکنژاد» بود. نام واقعی او را روحالله حسینیان میدانم. در زمان بازداشت، او و دیگر نیروهای اطلاعات سپاه تلاش کردند که سرمایهگذاران فیلمهای من را وادار کنند که علیه من شکایت کنند. بعد از آزادی فهمیدم که با سرمایهگذاران فیلمهایم، حتی کسانی که سالها قبل در فیلمهای ساختهشده سرمایهگذاری کرده بودند، تماس گرفته و گفته بودند که باید علیه من شکایت کنند. به آنها گفته بودند که به اتهام کلاهبرداری از من شکایت کنند. برخی از شاکیان بعداً به من گفتند که مجبور یا تهدید شدهاند که شکایت کنند.
۲۰. سلول انفرادی من در بند دو الف، اتاقی حدود یک متر در یک متر و نیم بود. داخل آن یک فرش قرمز، یک جانماز و یک تلفن روی دیوار وجود داشت. زندانیان را با کد صدا میزدند و کد من ۰۶۷بود. برای بازجویی، از داخل سلول مرا صدا میزدند و به اتاق بازجویی میبردند. در اتاق بازجویی اجازه نمیدادند که چشمبندم را بردارم. مرا رو به دیوار مینشاندند و دو یا سه نفر پشت سرم بودند؛ یکی سؤال میپرسید و دیگری مینوشت. در مدت بازداشت، تعرض جنسی لمسی یا تماس مستقیم بدنی به من نشد، اما تحقیر جنسی شدیدی را تجربه کردم که بیان جزئیات آن برایم بسیار دشوار است. همچنین به پایههای صندلی میزدند تا من زمین بخورم. ضربوشتم مستقیم گستردهای در این بخش از بازجوییها علیه من انجام نشد، اما تهدید، تحقیر و فشار روانی بسیار شدید بود.
۲۱. در هفته دوم بازداشتم، یک شب حدود ساعت ۱۰ یا نیمهشب مرا با چشمبند بردند و گفتند که از سازمان معاون قضایی آمده و حکم صادر شده است. به من گفتند که حکم اعدامم آمده، مفسد فیالارض هستم و باید وصیتنامهام را بنویسم. آن شب واقعاً باور کرده بودم که قرار است اعدام شوم. به من گفتند به سلولت برو و ساعت پنج صبح میآییم دنبالت. از حدود ۱۱ و نیم یا ۱۲ شب تا حدود سه صبح فقط با خدا صحبت میکردم و به شب اول قبر فکر میکردم. صبح که نیامدند، بعداً گفتند دادستانی تصمیم گرفته که یک فرصت بدهد تا با آنها همکاری کنم.
۲۲. پس از ۳۵ روز، مرا به دادسرای فرهنگ و رسانه بردند. در آن زمان سرپرست دادسرا امیر قطبی بود. نیروهای اطلاعات سپاه مرا نزد او بردند. او هم به من گفت که در صورت آزادی نباید مصاحبه کنم و کسی نباید بفهمد که بازداشت شدهام. برای آزادی من وثیقه تعیین شد. مبلغ ۳۰۰ میلیون تومان را به عنوان وثیقه اعلام کردند که توسط خودم مبلغ ۳۰۰ میلیون تومان از حسابم به حساب قوه قضاییه واریز شد. این پرداخت در شعبه بانک تجارت در خیابان آفریقا، حوالی جردن، انجام شد و چند نفر از مأموران همراه من بودند. پس از واریز پول، مرا دوباره به زندان اوین برگرداندند و سپس آزاد کردند. با خانوادهام تماس گرفتم و آنها جلوی زندان اوین دنبالم آمدند. در تمام این مراحل، وکیل نداشتم و حتی بعد از بازداشت دوم نیز تا مدت طولانی امکان استفاده از وکیل را نداشتم.
فشار پس از آزادی و انزوای اجتماعی
۲۳. پس از آزادی با وثیقه، به من گفته شد با هیچجا مصاحبه نکنم و بازداشتم رسانهای نشود. من هم به دلیل ترس از بازداشت دوباره، سکوت کردم. در همان دوره، آمدنیوز به مدیریت روحالله زم علیه من مطالبی منتشر کرد و مرا با عباراتی مانند «کرم قلاب امنیتی» و «کرم قلاب وزارت اطلاعات» معرفی کرد و حتی همان عکس هایی که با دوستانم به مسخره در راهپیمایی گرفته بودیم را منتشر کردتا در اذهان عمومی چهره من را یک چهره حکومتی و وابسته به حکومت معرفی کنند! و حتی یک صفحه فیس بوک به نام من همان سال ها ساخته شد که آیه های قران و عکس های خامنه ای در ان وجود دارد که برای تخریب من ان صفحه فیس بوک را به من نسبت میدهند روح الله زم ذره ای از واقعیت های زندگی من و فشارهایی که بر من بودرا اصلا منتشر نکرد و پس از آزادی موقت من از انفرادی دوالف در سال ۱۳۹۵ تخریب ها را شروع شد اما اگر دقت کنید در آن زمان هیچگونه اشاره ای به بازداشت ۳۵ روزه من در انفرادی دوالف اطلاعات سپاه نکرده بود از همینجا مشخص بود که از منبعی که او اعتماد دارد و خبر میگیرد یک منبع امنیتی بوده که هدفمند می خواستند به وسیله رسانه آمدنیوز من را بین مخالفین جمهوری اسلامی و عموم مردم تخریب و منفور نشان دهند همچنین مرا به حسین فریدون، برادر حسن روحانی، نسبت دادند، در حالی که من حسین فریدون را حتی یک بار در زندگیام ندیده بودم ولی برای نسبت دادن من جرئت نداشتم نسبت به آن مطلب واکنش نشان بدهم، و حتی در اینستا خودم یک استوری بگذارم بگویم من ۳۵ روز انفرادی دوالف بودم والان بطور موقت آزاد هستم چون هم وثیقه آزاد بودم و نگران واکنش خانواده ام بودم هم از طرفی گوشیهایم شنود میشد هر بار به کسی زنگ میزدم، بازجو پشت سر آن تماس با من تماس میگرفت و میگفت چرا به آن فرد زنگ زده ام این رفتارها به من هشدار میداد که تحت کنترل هستم. لازم به ذکر است در طی بازجویی بازجو من گفته بود که تو را چنان بیحیثیت میکنیم که هرگز نتوانی سرت را بلند کنی، و من نمی دانستم که آنها چه سناریویی برای من دارند، به نظرم مطالب منتشر شده توسط آقای زم، ناشی از اعتماد او به منابع اطلاعاتی بود که گاه برای تخریب افراد برای ایشان اخبار واطلاعات نادرستی ارسال می کردند.
۲۴. در همان دوره، نیروهای اطلاعات سپاه به افراد مختلف در اطراف من فشار میآوردند. به نمایشگاه ماشینی در عباسآباد که از آن ماشین خریده بودم زنگ زده و پرسیده بودند چرا به من ماشین فروخته است. صاحب نمایشگاه بعداً به من گفت که او را تهدید کردهاند. همچنین به محل دفتر اجارهای من و خلیلپور، صاحب دفتر، فشار آورده بودند که دفتر را از من پس بگیرد، در حالی که چند ماه از قرارداد اجارهام باقی مانده بود. او به من گفت که تحت فشار است و باید دفتر را پس بگیرد.
۲۵. بعد از آزادی، با دو برادر بزرگم تماس گرفته بودند و گفته بودند تا هفتم مهر باید تهران را ترک کنند و نباید در تهران حضور داشته باشند. این تماسها و فشارها باعث شد خانوادهام بهشدت تحت فشار قرار بگیرد. پدرم بازنشسته معدن سنگ بود، مادرم خانهدار بود و برادرانم کار آزاد و املاک داشتندو از نظر مالی طبقه متوسط جامعه محسوب می شوند . خانواده من سنتی و مذهبی بودند و خانوادهای روشنفکر و سیاسی نبودند که بتوانند از من حمایت کنند. حتی من گاهی در خیابانها راهپیمایی بود به مسخره و برای خنده با دوستانم چند دقیقه از ماشین پیاده می شدیم می رفتیم پلاکارد دست می گرفتیم عکس می انداختیم و خانواده می گفت کجا هستید آن عکس را ارسال می کردیم که در راهپیمایی حضور داریم که به ما گیر ندهند حتی آن زمان از ترس خانواده تا سن ۲۳ سالگی من چادر سر می کردم. اما خانواده ام فشارهای امنیتی را به من نسبت میدادند و از من میپرسیدند چه کردهام که اطلاعات سپاه با آنها چنین برخوردی میکند. تمام حسابهای پدر، مادر و برادرانم را توقیف کرده بودند. یکی از برادرانم چند سال مجبور بود از حساب همسرش استفاده کند. حتی در نامههای اداری به وزارت ارشاد، نام پدر و برادرانم را آورده بودند، در حالی که آنها هیچ ارتباطی با وزارت ارشاد نداشتند.
۲۶. در همان دوره، دو برادرم به دفترم آمدند و به دلیل فشار روانیای که بر آنها وارد شده بود، مرا به شدت کتک زدند. در خیابان ولیعصر مرا میکشیدند و با من مانند دشمن برخورد میکردند. کارکنان و افراد فروشگاههای کنار خیابان مرا از دست برادرانم نجات دادند! اگر نجات نمی دادند و من را در یک فروشگاه املاکی پناه نمی دادند، به دست برادرانم کشته می شدم! تهدیدها و فشارهای روانی و تماس های مکرر بازجو با برادرانم در واقعیت زمینه یک قتل را فراهم کرده بود! این فشارها رابطه من با خانوادهام را بسیار تیره کرد و من دیگر جرئت نداشتم که به خانه بروم. به نظر من، فشارهای نهاد امنیتی خانوادهام را علیه من قرار داده بود و این موضوع از سختترین بخشهای تجربه من بود.
۲۷. پس از آزادی، اجازه فعالیت سینمایی نداشتم و عملاً منزوی شده بودم. هیچکس حق نداشت با من ارتباط بگیرد یا با من جلسه بگذارد. اگر کسی با من دیدار میکرد، در فاصله کوتاهی، گاهی حتی کمتر از یک ساعت، بازجو با او تماس میگرفت و میپرسید چرا با من ملاقات کرده است. یک بار فردی برای کاری به دفتر من آمد و پس از خروج، دیگر با من تماس نگرفت. بعداً او را اتفاقی در یک مرکز پزشکی دیدم و گفت علت قطع ارتباط این بوده که فردی از اطلاعات سپاه با او تماس گرفته و همین باعث شده از من فاصله بگیرد.
ثبتنام در انتخابات ریاست جمهوری
۲۸. در نتیجه این انزوای کامل و فشار روانی، در زمان انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۹۶ تصمیم گرفتم برای انتخابات ثبتنام کنم. این تصمیم را در شرایط عادی روانی نمیگرفتم، اما احساس میکردم که از ساختار اجتماعی حذف شدهام و باید کاری برای دیده شدن و ظلم به زنان و دفاع از حقوق زنان انجام بدهم. به وزارت کشور رفتم و برای انتخابات ریاست جمهوری ثبتنام کردم. در مصاحبه با خبرگزاریهای صدا و سیما و رسانههای جمهوری اسلامی گفتم که برای دفاع از حقوق زنان و اعتراض به این موضوع آمدهام که چرا زنان نباید امکان حضور در انتخابات ریاست جمهوری داشته باشند. پس از این ثبتنام، تمرکز نیروهای سپاه بر من بیشتر شد. مراد عباسی، بازپرس پروندهام در شعبه چهار بازپرسی دادسرای فرهنگ و رسانه، مرا احضار کرد و پرسید چرا چنین کاری کردهام، در حالی که پرونده باز دارم.
ضیافت افطار و بازداشت دوم
۲۹. در خرداد ۱۳۹۷، از طریق خانه سینما برای ضیافت افطار هنرمندان با رئیسجمهور دعوت شدم. این مراسم در سالن اجلاس سران برگزار شد. من در انزوای کامل بودم و چون دعوت شده بودم، تصمیم گرفتم که در مراسم شرکت کنم. در آن مراسم، حسن روحانی سخنرانی کرد و محور سخنانش بیشتر اقتصاد بود، نه سینما. پس از پایان سخنرانی و هنگام شام، به روحانی نزدیک شدم و به او گفتم که من رقیب شما بودم ولی استعفا دادم. او خندید و تصور کرد شوخی میکنم. سپس با صدای بلند به او اعتراض کردم و گفتم رئیسجمهور نباید در جمع سینماگران فقط درباره آمارهای اقتصادی، اشتغالزایی و گندم صحبت کند؛ بلکه باید درباره بیمه هنرمندان، بودجه سینما و فیلمهای توقیفی، از جمله فیلم توقیفشده من، صحبت کند. همچنین گفتم هنرمندانی که ضیافت افطار را تحریم کردهاند، کار خوبی کردهاند.
۳۰. بعد از این برخورد، معاونت حقوقی نهاد ریاست جمهوری از من شکایت کرد. اتهاماتی مانند مخدوش نمودن چهره دولت و توهین به رئیسجمهور مطرح شد. من زمانی از این شکایت مطلع شدم که بازپرس جدیدی تلفنی با من تماس گرفت. پرونده من از شعبه چهار بازپرسی دادسرای فرهنگ و رسانه به شعبه ۱۶ همان دادسرا منتقل شده بود. بازپرس جدید محمد مهدی حاج محمدی بود. نام کوچک او را دقیق به یاد ندارم. او تلفنی مرا احضار کرد و گفت اگر همان روز نیایم، ناچار است حکم بازداشت مرا صادر کند.
۳۱. تاریخ احضار و بازداشت دوم من اول تیرماه ۱۳۹۷ بود. فکر کردم اگر نروم بازداشت میشوم و اگر بروم شاید فقط پاسخ بدهم و برگردم. به دادسرای فرهنگ و رسانه رفتم. پرونده را نگاه کردم و دیدم علاوه بر شکایتهای قبلی مربوط به فیلمها و شکایت اطلاعات سپاه، شکایت جدیدی از نهاد ریاست جمهوری وجود دارد. دو وکیل از طرف نهاد ریاست جمهوری نیز آن جا حضور داشتند. وقتی وارد اتاق بازپرس شدم، وکلای نهاد ریاست جمهوری هم آمدند و درباره اتفاق ضیافت افطار و نحوه برخورد من با روحانی توضیح دادند. حاجیمحمدی عملاً با من گفتوگوی جدی نکرد و گفت: «من بلدم با تو چکار کنم.» سپس حکم بازداشت را صادر کرد و نیروهای سپاه که پشت در بودند، مرا بردند.
بازجویی دوم در بند دو الف اطلاعات سپاه در اوین
۳۲. پس از بازداشت دوم، دوباره به بند دو الف اطلاعات سپاه در اوین منتقل شدم. دو هفته در انفرادی بودم و بازجویی شدم. این بار بازجوهایم تغییر کرده بودند و با نامهای مستعار رضایی و عباسی شناخته میشدند. نام واقعی آنها را نمیدانم. در این بازجوییها از من پرسیدند که چه کسی مرا به ضیافت افطار دعوت کرده بود. من توضیح دادم که از طریق خانه سینما، مانند سایر هنرمندان، کارت دعوت دریافت کرده بودم. همچنین دوباره درباره این که در یک سال قبل کجا رفته و چه کردهام از من سؤال کردند.
۳۳. پس از دو هفته بازجویی و بازداشت انفرادی، مرا به سلول زندانیان محیطزیستی منتقل کردند و حدود یک هفته با نیلوفر بیانی همسلول بودم. او در آن زمان وضعیت روحی بدی داشت و پس از بازجوییها با صورت گریان و عصبی برمیگشت. نیلوفر بیانی به من میگفت که تحت فشار است و از او خواستهاند که جلوی دوربین اعتراف اجباری کند و بگوید جاسوس بوده است. او همچنین درباره رفتار بازجویش میگفت که تلاش میکرد به او نزدیک شود و رابطهای احساسی در اتاق بازجویی ایجاد کند تا از او حرف بکشد. پس از حدود یک هفته، مرا از بند دو الف به زندان قرچک ورامین منتقل کردند. زمان انتقال حدود یک ماه پس از بازداشت دوم، یعنی حوالی اول مرداد ۱۳۹۷بود.
زندان قرچک ورامین و سازوکار فشار بر زندانیان
۳۴. در زندان قرچک ورامین ابتدا به قرنطینه رفتم و پس از یک یا دو روز به بند بلاتکلیفها در فاز اول، بند پنج، منتقل شدم. در آن بند افراد بلاتکلیف با اتهامات مختلف، از قتل و سرقت تا سایر اتهامات نگهداری میشدند. زندان قرچک ورامین از نظر بهداشت، آب، غذا و وضعیت کلی، شرایطی بسیار نامناسب و جهنمی داشت. آب زندان شور و بسیار بد بود و کیفیت غذا نیز بسیار پایین بود. با این حال، وقتی بازداشت میشویم، ناچاریم خود را با همان شرایط غیرانسانی تطبیق بدهیم.
۳۵. در قرچک سازوکار خشونت به این شکل بود که زندانبانان از زندانیان عادی بهعنوان ابزار فشار استفاده میکردند. به برخی از زندانیان عادی امتیاز میدادند و آنها را در برابر زندانیان دیگر، بهویژه زندانیان سیاسی، قرار میدادند. من بارها دیدم که افراد متهم به قتل، زندانیان زیر حکم اعدام، محکومان مواد مخدر یا زندانیانی با حبسهای طولانی بهعنوان وکیلبند یا ابزار خشونت استفاده میشدند. زندانبانان از طریق آنها زندانیان دیگر را میزدند، تهدید میکردند یا تحت فشار قرار میدادند.
۳۶. این شیوه را خودم تجربه کردم و زندانیان سیاسی دیگر نیز تجربه کرده اند. از جمله سپیده قلیان، گلرخ ایرایی و برخی فعالان کارگری با چنین فشارهایی در قرچک روبهرو شده اند. درباره مرجان داوری نیز چنین چیزی در خاطرم هست، اما دقیقاً مطمئن نیستم. برای نمونه، من میخواستم از بخش فرهنگی زندان و کتابهای زندان استفاده کنم، اما مرا ممنوعالورود کرده بودند. وقتی در بند اعتراض میکردم، به بهانههایی مانند نحوه راه رفتن، یکی از زندانیان عادی با من درگیر میشد. این درگیریها فردی نبود. اگر یک زندانی به من حمله میکرد، ۱۰ نفر دیگر پشت او بودند. شرایط بهگونهای بود که برای حفظ جانم یا باید سکوت میکردم یا ضربوشتم را تحمل میکردم. این اتفاق چند بار برای من در زندان رخ داد.
۳۷. درباره تجاوز یا تعرض جنسی توسط زندانبانان یا بازجویان در زندان قرچک، من چیزی ندیدم و از زندانیان سیاسی یا عمومی هم نشنیدم. ممکن است مواردی وجود داشته باشد، اما من چنین روایتی نشنیدم. در عین حال، در میان زندانیان عمومی قرچک، روایتهای بسیار زیادی شنیدم که پیش از ورود به زندان، توسط پدر، برادر، ناپدری یا افراد دیگر بیرون از زندان مورد تجاوز قرار گرفته بودند. تعداد چنین روایتهایی بسیار زیاد بود و من از شنیدن آنها متعجب میشدم.
انتقال اجباری به اوین و وضعیت بند زنان
۳۸. پس از حدود دو سال حبس در زندان قرچک، در آستانه نوروز و در تاریخ ۲۹ اسفند ۱۳۹۸، ناگهان به من گفتند که باید به دفتر حوزه معاونت قضایی زندان بروم. در دفتر معاونت قضایی زندان، که فکر کنم اسمش محمودی بود، به من گفتند که از سازمان زندانها دستور انتقال من به زندان اوین آمده است. خواستم به بند برگردم و وسایلم را جمع کنم، اما اجازه ندادند و گفتند باید همان جا با لباس زندان سوار ون شوم و به اوین بروم. تصورم این است که دلیل این که اجازه نمیدادند به بند برگردم، این بود که مرا میشناختند و میدانستند که فردی هستم که به آب، غذا و وضعیت زندان اعتراض میکنم و تصور میکردند که اگر به بند برگردم، از داخل بند حاضر به انتقال نمیشوم.
۳۹. وقتی در دفتر معاونت قضایی باز شد، ناگهان از دفتر فرار کردم و با تمام توان دویدم تا خودم را به بند برسانم. گارد زندان دستور داد درها را ببندند. سپس گارد حفاظت زندان با شوکر و باتوم آمدند. مأموران در ابتدا مستقیم به من دست نزدند، اما به زندانیانی که با زندانبانان همکاری میکردند گفتند که دست و پای مرا بگیرند. آنها هم مرا با ضربوشتم گرفتند. در همان وضعیت، یکی از مأموران با باتوم مرا زد. بالاخره من را داخل ون انداختند و به زندان اوین منتقل کردند.
۴۰. زمان انتقال من به اوین، دوره کرونا بود. پس از ورود، باید دو هفته در قرنطینه میماندم. پس از پایان قرنطینه، قرار بود که به بند عمومی زنان بروم. در بند زنان اوین، برخی زندانیان سیاسی تحت تأثیر خبرهایی که روحالله زم و آمدنیوز پیشتر علیه من منتشر کرده بودند، فکر میکردند که من فردی حکومتی و یا پرستوی امنیتی هستم. برخی از آنها به زندانبان گفته بودند که مرا به بند نیاورند و من باید در قرنطینه بمانم.
۴۱. مریم اکبریمنفرد، از زندانیان مرتبط با مجاهدین خلق، در آن زمان واسطه شد که مرا به بند راه بدهند. او بعدها هم با من رفتار خوبی داشت. مرا دعوت میکرد که با هم غذا بخوریم و در آن شرایط به من امید میداد. نسرین ستوده نیز همبند من بود. او هم رفتاری محترمانه و منطقی داشت و هر وقت سؤال حقوقی ای داشتم، پاسخ میداد یا دلداریام میداد.
۴۲. در این دوره در ابتدا مانند سایر زندانیان با محدودیت تماس تلفنی مواجه بودم. ولی باید به خاطر تعدد شاکیان با وکیلم مورد به مورد گفتگو میکردم. دست به اعتصاب غذا زدم و دلیل اعتصاب را به ریاست زندان توضیح دادم. همچنین یک بار با خوردن قرص اقدام به خودکشی کردم و مرا به بیمارستان لقمان منتقل کرده و معدهام را شستشو دادند. در پی این اقدامات با افزایش زمان تماس تلفنی روزانهام موافقت کردند.
حکم بدوی، تجدیدنظر و آزادی
۴۳. حدود ۹ ماه در بند زنان اوین بودم. در آبان ۱۳۹۹ حکم بدوی من صادر شد و به ۱۰ سال و شش ماه حبس محکوم شدم. حدود یک هفته پس از ابلاغ حکم بدوی، دوباره مرا از اوین به زندان قرچک ورامین منتقل کردند. دلیل این انتقال را نمیدانم. در قرچک، به بندی رفتم که بهعنوان بند سیاسی، بند هشت، شناخته میشد و نسرین ستوده نیز پیش از من به آنجا منتقل شده بود. وکیلم به حکم ۱۰ سال و شش ماه اعتراض کرد. تا حدود دو سال و نیم اجازه نداشتم وکیل داشته باشم، چون پرونده را با عنوان گرید یک امنیتی معرفی میکردند. هر وکیلی را که معرفی میکردم، میگفتند قبول ندارند و باید وکیل ماده ۴۸ بگیرم. در نهایت آقای ساکت به من معرفی شد و او وکیل من شد.
۴۴. آقای ساکت پرونده را خواند و از من دفاع کرد. در مرحله تجدیدنظر، حکم بدوی شکست. از اتهام ساخت فیلم مبتذل، اتهامات مربوط به کلاهبرداری و سایر اتهامات تبرئه شدم. درباره کلاهبرداری نیز شکات فیلم گفته بودند چون قرارداد وجود داشته و به تعهداتم مطابق قرارداد عمل کرده بودم ، کلاهبرداری نبوده است. در نهایت، فقط بابت پستی که علیه اطلاعات سپاه برای حدود سه ثانیه در اینستاگرام گذاشته و حذف کرده بودم، به اتهام نشر اکاذیب علیه اطلاعات سپاه به دو سال حبس و چهل میلیون تومان محکوم شدم.
۴۵. پس از صدور حکم تجدیدنظر، که حکم را به دو سال کاهش داد،و در ۱۱ اردیبهشت ماه ۱۴۰۰ با اعطای مرخصی از زاندان بیرون امدم که ۱۱ خرداد ۱۴۰۰ با مراجعه به اجرای احکام دادسرای فرهنگ و رسانه و پرداخت چهل میلیون تومان جریمه کاملا آزاد شدم. اما متاسفانه برخی افراد با هدف سیاسی و تخریب، اسم من را در سایت «عدالت علی» سرچ میکنند و ثبت شکایت اولیه ای که اطلاعات سپاه با انواع اتهامات مختلف از جمله کلاهبرداری را اسکرین شات میگیرند و در فصاهای سیاسی پرموت میکنند که این فرد زندانی سیاسی نبوده بلکه به اتهامات مالی در زندان بوده این در حالیست که من در حکم نهایی تجدید نظر از تمام اتهاماتی که اطلاعات سپاه برایم پرونده سازی نمود تا با استفاده از آنها بتواند طویل المدت من را در زندان نگه داری کنن برائت شدم و صرفا به اتهام متنی که علیه اطلاعات سپاه نوشتم محکوم شدم و این مشخص است که نیت و هدف اطلاعات سپاه چه بوده و امیدوارم در ایران آزاد پرونده قضایی من بازبینی شود مشخص می شود که تمام برگه های پرونده ام اتهامات سیاسی فشار های امنیتی و گزارش های اطلاعات سپاه به بازپرسی برای تحت فشار قراردادن و حذف من از چرخه فرهنگی و سیاسی بوده است همانطور که بخشی از صفحات پرونده ام را محرمانه با با سازمان اسناد حقوق بشر ایران به اشتراک گذاشتم و همچنین امیدوارم آن دسته افراد یاد بگیرند که رنج افراد را تحقیر و کوچک نشمارند.
خروج از ایران
۴۶. پس از آزادی از زندان، وثیقه را آزاد کردم. بخشی از وسایل شخصی مانند گوشی و لپتاپ به من برگردانده شد، اما راشها و مواد فیلم «۲۴ سپتامبر» هیچوقت به من بازگردانده نشدند. حساب بانکی من باز نشد و محدودیتها ادامه داشت. بعد از آزادی حدود یک سال در ایران بودم و اجازه هیچ فعالیت و کاری نداشتم. به این نتیجه رسیدم که ایران دیگر جای من نیست و ناچار شدم از کشور خارج شوم.
۴۷. پس از آزادی، برای گرفتن گذرنامه در ایران اقدام کردم و در همان زمان مشکلی پیش نیامد. فکر میکنم حدود یک ماه پیش از خروج از ایران، گذرنامه گرفتم. گذرنامه در حدود یک هفته تا ۱۰ روز صادر شد. در اوایل تابستان ۲۰۲۲ از ایران خارج شدم و به امارات متحده عربی رفتم. امارات را انتخاب کردم چون نزدیک ایران بود و ورود به آن نسبت به برخی کشورها سادهتر بود.
۴۸. طبق مقررات، در دبی یک شرکت ثبت کردم و بر اساس آن اقامت گرفتم. در آن جا علاوه بر کارهای اقتصادی و مالی، در حوزه مشاوره سرمایهگذاری هم فعالیت داشتم و با شرکتی متعلق به یک فرد اماراتی همکاری میکردم. در این دوره با سیف العوامی المنصوری، و مجموعه المنصوری همکاری داشتم. من نیز یک شرکت سرمایهگذاری و همچنین شرکتی با نام لاس وگاس فیلم ثبت کردم و تلاش کردم که زندگی عادی و فعالیت هنری و اقتصادی داشته باشم.
تمدید نشدن گذرنامه در امارات و درخواست استرداد
۴۹. حدود سه سال در دبی بودم، که اولین پرونده سازی به اتهام سرقت ادبی در ایران برایم تشکیل شد. فرزاد خوشدست، به عنوان یک فیلمساز حکومتی، تنها کسی در ایران بود که مجوزهای لازم از نهادهای امنیتی و قضایی و وزارت ارشاد را داشت که از زندان های جمهوری اسلامی فیلمبرداری کند. در یک سالی که پس از آزادی هنوز در ایران بودم، مستند «مادرانگی در اسارت» را ساختم. این یک مستند مصاحبه محور با مادران و کودکان زندانی بود که از زندان آزاد شده بودند. به صورت مخفیانه با گروهی از این افراد مصاحبه کردم تا آنها واقعیتهای زندان را بگویند و رنج کودکان زندان روایت شود. زمانی که که در دبی حضور داشتم، این مستند را فقط به جشنوارههای محدودی از جمله سیفت تورنتو ارسال کردم. وقتی که خبر این مستند در خبرگزاریها بازتاب یافت، فرزاد خوشدست با گرفتن نامههای امنیتی و نامههایی از سازمان زندانها در جهت این که او فقط اجازه داشته که در زندان فیلم بسازد، من را در ایران متهم کرد که از تصاویر فیلم او در مستندم استفاده کرده ام!!
۵۰. همان موقع من از جشنواره سیفت تورنتو خواستم که مستند من را بازبینی کند و نظر ش را به صورت رسمی نسبت به ادعای فرزاد خوشدست بیان کند. جشنواره به من ایمیل زد که به دلیل ادعای فرزاد خوشدست و ایمیلهایی که برای تخریب من به جشنواره ارسال کرده بود، داوران فیلم را بازبینی کردند و هیچ گونه سرقت ادبی ندیدند و این ادعا دروغ است. اما متأسفانه دادگاههای جمهوری اسلامی بدون در نظر گرفتن نظر جشنواره من را عامدانه و مغرضانه محکوم اعلام کردند. از این جا پروندهسازیها در ایران بر علیه من شروع شد.
۵۱. برای گرفتن ویزای بلندمدت و تلنت، گذرنامه باید اعتبار کافی میداشت؛ یعنی ۱۵ ماه تا قبل از انقضای آن. گذرنامه ایرانی من تا ژوئن ۲۰۲۶ اعتبار داشت، که در آن زمان می شد حدود ۱۴ ماه اعتبار. وقتی که برای تمدید گذرنامه به کنسولگری ایران در دبی مراجعه کردم، به من گفتند که نمیتوانند گذرنامهام را تمدید کنند و باید از ایران پیگیری کنم. وقتی از ایران پیگیری کردم، گفتند که باید از سفارت ایران در ابوظبی موضوع را دنبال کنم. از سفارت ایران در ابوظبی با من تماس گرفتند و گفتند که رضا عامری، سفیر ایران در امارات، میخواهد مرا ببیند. برای من قابل درک نبود که چرا سفیر باید برای تمدید گذرنامه من را ببیند؛ چون تمدید گذرنامه یک کار کنسولی است و هر شهروندی نباید برای آن ناچار به دیدار با سفیر شود! من از دیدار با عامری خودداری کردم، چون از تجربه زندان جمهوری اسلامی میترسیدم و احتمال میدادم که دیدار با سفیر برای ارائه پیشنهاد همکاری یا طرح شرطهایی برای تمدید گذرنامه باشد. نرفتن من باعث شد که بعداً کنسولگری بگوید که عامری گفته که امکان تمدید گذرنامه من وجود ندارد و من هم پیگیری نکردهام.
۵۲. در کنسولگری دبی، با نجفی که مسئول کنسولی بود صحبت کردم. او به من گفت که «رد نوتیس اینترپل» شدهام و به زودی باید به ایران برگردم. من به او گفتم اگر اینترپل واقعاً درباره من اقدامی کند، ارتباطی به تمدید گذرنامه ندارد و اینترپل هر جا که باشد خودش اقدام خواهد کرد. به وی گفتم که خدمات کنسولی و تمدید گذرنامه حق من است و اگر حکم اینترپل یا اعلان قرمز وجود داشته باشد، در فرودگاه یا هر جای دنیا قابل اجراست. با این حال، کنسولگری گذرنامه مرا تمدید نکرد.
۵۳. نام خود را در سایت اینترپل ندیدم یا پیدا نکردم. با این حال متوجه شدم، که شعبه ۲۰ دادسرای امور بینالملل در ایران برای من دستور یا درخواست مرتبط با اینترپل را صادر کرده است. در همان دوره به من گفته شد، که ایران نامه استرداد مرا به دبی زده و با دستگاه قضایی امارات مکاتبه کرده تا طبق توافقات داخلی و قراردادهای میان دو کشور مرا به ایران برگردانند. در ایران، پروندههایی مرتبط با فعالیتهای اقتصادی من در دبی علیه من تشکیل شده بود. تا جایی که فهمیدم، اتهاماتی علاوه بر سرقت ادبی مانند کلاهبرداری و موارد دیگر بودند. من این پروندهها را نمیفهمیدم، چون فعالیتهای من در دبی بر اساس قوانین همان کشور انجام میشد و ربطی به ایران نداشت. موضوع مهم این است که افرادی که در ایران برای من پروندهسازی کردند و حکم محکومیت علیه من گرفتند، پیش از آن تلاش کرده بودند که در امارات من را محکوم کنند و پول زیادی را هم به وکلای اماراتی دادند. اما خوشبختانه چون در امارات یک دستگاه قضایی نسبتاً سالم دارد، راه به جایی نبردند.
۵۴. تمامی آن افرادی که به شرکت اماراتی المنصوری مراجعه کرده و قصد همکاری داشتند، اما به دلیل مشکوک بودن یا نقض مدرکشان به آنها فرصت کار با آن شرکت داده نشد، تلاش کردند که برای من مشکل درست کنند. خوشبختانه در دادگاههای دبی نه تنها نتوانستند کاری بر علیه من کنند، که برعکس، برخی از آنها محکوم و برخی حتی ممنوعالخروج شدند. بعد از آن به ایران رفتند و یا از طریق وکیلشان علیه من به اتهامهای واهی و مبالغ سنگینی که واقعیت نداشت، شکایت کرده و حکم گرفتند. صدور احکام متفاوت در خصوص یک ادعا در دو کشور مشخص میکند، که در ایران ما نه با یک دستگاه قضایی سالم، که یک سیستم باج گیری، تهدید، فشار و حذف افراد روبرو هستیم.
۵۵. . یکی از فعالین حقوق بشر، رامین صفرنیا را به من معرفی کرد تا به عنوان وکیل پیگیر پروندههایم در ایران شود. به صفرنیا وکالت دادم، اما به وی اجازه ندادند که پرونده ها را بخواند. به او گفته بودند که من در پوشش یک شرکت اقتصادی در امارات با افبیآی و اسرائیل علیه ایران کار میکنم. ابتدا فکر کردم که شاید وکیل من برای توجیه پیگیری نکردن دارد اغراق میکند، اما بعداً همان فعال حقوق بشر که بخاطر امنیتش نامش را ذکر نمیکنم به من گفت که صفرنیا واقعاً مراجعه کرده و چنین برخوردی با وی شده است.
۵۶. وقتی نامه استرداد و موضوع تمدید نشدن گذرنامه پیش آمد، وضعیت خود را به هنرمندان در خطر و پن آمریکا توضیح دادم. آنها از قبل از شرایط من و مدارک و فعالیتهایم در دبی و قبل تر در ایران اطلاع داشتند. در نهایت، از طریق بورسیه وزارت فرهنگ فرانسه و با ویزای تلنت توانستم بدون تمدید گذرنامه از امارات خارج شوم و به فرانسه بیایم. سفارت فرانسه در ابوظبی پذیرفت که با وجود نداشتن ۱۵ ماه اعتبار گذرنامه، به من ویزا بدهد. من در ژوئیه ۲۰۲۵، حدود ۱۰ یا ۲۰ ژوئیه، امارات را ترک کردم و به پاریس آمدم.
سفارت ایران در فرانسه و مشکل تابعیت
۵۷. حدود یک ماه و نیم یا دو ماه بعد پس از ورود به فرانسه، از طریق سامانه میخک برای تمدید گذرنامه درخواست کردم. فکر میکنم که ۲۴ آبان ۱۴۰۴ بود. این کار را زمانی کردم که نه اعتراضات خیابانی، نه قطع اینترنت و نه جنگ بود.
۵۸. در زمان ثبت درخواست در سفارت ایران در پاریس، اصل شناسنامه، گذرنامه، عکس و کپی تصویر ویزای تلنت فرانسه را تحویل دادم. به من گفتند که حدود یک هفته طول میکشد تا استعلام بیاید و اگر مشکلی نباشد، گذرنامه جدید صادر میشود. یک هفته به یک ماه و بعد به چند ماه تبدیل شد. هر بار که تماس میگرفتم، میگفتند که منتظر جواب استعلام هستند. من میپرسیدم که این استعلام از کجاست که سه، چهار یا پنج ماه طول کشیده است!؟ بعداً به من گفتند خانوادهام باید به وزارت امور خارجه در ایران و نزد فردی به نام اسفندیاری، یا اسمی شبیه به آن، مراجعه کنند. من اسفندیاری را نمیشناسم و نمیخواستم که خانوادهام را درگیر کنم، چون موضوع تمدید گذرنامه من ربطی به خانوادهام نداشت.
۵۹. در سوم آوریل ۲۰۲۶ دوباره با سفارت تماس گرفتم. فردی که تلفن را برداشت به من گفت که تابعیت من به مشکل خورده و من اصلاً تابعیت ندارم که بخواهند به من گذرنامه بدهند! او گفت که خانوادهام باید بروند وزارت امور خارجه و بر اساس احکام قضایی موضوع را پیگیری کنند. پس از شنیدن این حرف، حالم بد شد. وقتی دوباره تماس گرفتم، دیگر پاسخ تلفن مرا ندادند. همان لحظه موضوع را در توییتر روایت کردم و توضیح دادم که سفارت ایران به من گفته تابعیتم به مشکل خورده است.
۶۰. روز بعد، برنامه «پاورقی» شبکه دو صدا و سیمای جمهوری اسلامی، که مجری آن فردی به نام شهبازی است، توییت مرا منتشر کرد و گفت افرادی که خائن و وطنفروش و خارج از کشور هستند، حقشان سلب تابعیت است. در آن برنامه، از اقدام جمهوری اسلامی تعریف کرد و گفت این رویه باید برای ایرانیان دیگر نیز ادامه پیدا کند. پس از آن، زیر توییت من برخی مسئولان جمهوری اسلامی، از جمله مدیرمسئول یا مسئولانی مرتبط با خبرگزاری باشگاه خبرنگاران جوان و برخی روحانیون و افراد وابسته به بدنه جمهوری اسلامی، از این اقدام حمایت کردند و گفتند که جمهوری اسلامی کار خوبی کرده است. من از این واکنشها اسکرینشات گرفتم.
۶۱. برداشت من این است که موضوع من به ابزار تبلیغاتی جمهوری اسلامی تبدیل شده است؛ هم مرا بهعنوان فردی محروم از خدمات شهروندی هدف قرار دادهاند و هم تلاش دارند که در میان ایرانیان خارج از کشور ترس ایجاد کنند که اگر اعتراض کنند، ممکن است تابعیتشان را به مشکل بیندازند. تا امروز هیچ نامه کتبی یا ابلاغ رسمی درباره سلب تابعیت یا مشکل تابعیت به من داده نشده است. همهچیز شفاهی بوده است. وقتی دوباره به سفارت مراجعه کردم، گفتند باید از ایران پیگیری شود و آنها در سفارت کاری نمیتوانند بکنند. حتی امروز (که با شما مصاحبه می کنم) هم دوباره مراجعه کردم، همین موضع را تکرار کردند و گفتند ما این جا تلفنچی هستیم!
۶۲. من حتی از سفارت خواستم که اگر گذرنامهام را تمدید نمیکنند، حداقل همان گذرنامه قدیمی و شناسنامهام را پس بدهند. گفتند که چون تابعیتم مشکل دارد، نمیتوانند حتی مدارک هویتیام را به من بدهند و باید از ایران به آنها اعلام شود. در حال حاضر، اصل شناسنامه و گذرنامه من دست سفارت ایران است و به من بازگردانده نمیشود. این موضوع زندگی روزمره و وضعیت حقوقی مرا در فرانسه مختل کرده است؛ برای گرفتن شماره تأمین اجتماعی، بیمه و خدمات درمانی به مدارک هویتی نیاز دارم و آن مدارک را در اختیار ندارم.
۶۳. ویزای تلنت من در ۱۷ مارچ ۲۰۲۶ منقضی شده است. به دلیل نداشتن گذرنامه و مدارک هویتی، اکنون از نظر اقامتی در فرانسه در وضعیت بسیار دشواری هستم. فیلم من در آلمان در حال تدوین و تولید است و یک تهیهکننده آلمانی روی آن کار میکند، اما من نمیتوانم به آلمان بروم.
۶۴. از نظر من، حتی طبق قوانین خود جمهوری اسلامی، سلب تابعیت یک ایرانی ممکن نیست. همچنین طبق بخشنامه سال ۱۳۹۸ در دوره رئیسی، حتی اگر فردی پرونده قضایی داشته باشد، نباید از خدمات شهروندی محروم شود. با این حال، جمهوری اسلامی حدود یک سال و نیم مرا از خدمات شهروندی و کنسولی محروم کرده است. من معتقدم که جمهوری اسلامی از قانون بهعنوان ابزار استفاده میکند و در عمل به قانون پایبند نیست. همانطور که مصادره اموال، اعدامهای سریع پس از اعتراضات و محرومسازی شهروندان از حقوقشان را انجام میدهد، در مورد من هم بدون ابلاغ رسمی و بهصورت محرمانه، محرومیت از خدمات هویتی را اعمال کرده است. من موضوع را در قالب شکایت و گزارش به سازمان ملل ثبت کردم و کل روایت اتفاقاتی که رخ داده را توضیح دادم. همچنین قصد دارم از مسیر حقوقی، جمهوری اسلامی را بابت این محرومسازی و بیهویت کردن پاسخگو کنم.
ترور شخصیت و وضعیت فعلی
۶۵. در همین دوره، افرادی نیز ویدئویی علیه من منتشر و مطالبی شبیه همان ادعاهای روحالله زم را تکرار و اتهامات جنسی و امنیتی علیه من مطرح کردند. من این ویدئوها را بسیار هدفمند و شبیه عملکرد اتاق فکر امنیتی میدانم. در آن ویدئو، ادعاهایی مطرح شد که برای من بسیار سنگین و آزاردهنده بود؛ از جمله اینکه من از اتاق خواب مسئولان فیلم گرفتهام. این ادعاها هیچ مبنایی ندارد و همان ترور شخصیتیای را بازتولید کرد که سالها قبل از طریق آمدنیوز علیه من آغاز شده بود. زیر همان ویدئو، افرادی از مجموعههایی مانند کنگره آزادی و افراد مرتبط با آقای زمانی و برخی فعالین سیاسی منشن شده بودند تا ویدئو درباره من را ببینند. من عضو آن مجموعه نیستم و ارتباطی با آن افراد ندارم، اما احساس کردم هدف این است که ذهنیت افراد سیاسی و فعالان را علیه من شکل دهند و مانع ارتباط احتمالی آنها با من در آینده شوند.
۶۶. انتشار آن ویدئو ها برای من فروپاشی روانی ایجاد کرد و ترومای قبلی ناشی از پروندهسازی، آمدنیوز و اتهامات امنیتی را دوباره زنده کرد. من بهطور رسمی از آن افراد در اروپا و آمریکا شکایت کردهام و وکیل گرفتهام تا بابت اتهاماتی که زدند بهویژه اتهامات جنسی، سند و مدرک ارائه کنند من معتقدم ترور شخصیت من از سوی اطلاعات سپاه یا افراد مرتبط با همان خط فکری همچنان ادامه دارد. حتی اکنون بسیاری از فعالان سیاسی یا افراد خارج از کشور به دلیل همان روایتهای قبلی، با این ذهنیت با من برخورد میکنند که گویی من فردی حکومتی یا پرستو هستم.
۶۷. پیش از هر چیز، مایلم در این شهادتنامه تأکید کنم که علاوه بر بیان واقعیتهایی که بر من گذشته است، لازم میدانم به سهم خود نیز با صداقت نگاه کنم. من فردی بودهام که هم ساختار قدرت و رویارویی با آن را تجربه کرده و هزینهها و زخمهای آن را بر جسم و روان خود تحمل کردهام، اما در عین حال معتقدم برخی از انتخابها و تصمیمهای من نیز اشتباه بوده است. از جمله، در مقطعی که آقای سجادپور، خواهران صادقی را برای همکاری به من معرفی کرد، من این همکاری را پذیرفتم؛ تصمیمی که امروز نسبت به آن نگاه انتقادی دارم. همچنین در دورهای، بدون شناخت، رابطه یا ارتباط واقعی با افرادی چون حسین فریدون، صادق زیباکلام و آزاده نامداری، من و برخی دوستانم ویدئوهایی شامل شعر طنز و گاه محتوای شوخیآمیز تهیه و در فضای مجازی منتشر میکردیم، بدون آنکه نسبت به پیامدها، تبعات حقوقی، اجتماعی و سیاسی چنین رفتارهایی آگاهی یا تعقل کافی داشته باشیم. امروز این بخش از عملکرد و انتخابهای خود را اشتباه میدانم و مسئولیت آن را میپذیرم. با این حال، پذیرش اشتباهات شخصی نباید به ابزاری برای تخریب، پروندهسازی، تحقیر یا تولید محتوای سازمانیافته علیه من تبدیل شود.
۶۸. امیدوارم این شهادتنامه بتواند صدای من باشد، زیرا در وضعیت روانی و حقوقی بسیار دشواری قرار دارم. من گذرنامه و مدارک هویتی خود را حق بنیادین خود میدانم، نه امتیازی که حکومت به من اعطا کرده باشد. حتی اگر در آینده تصمیم بگیرم گذرنامه ایرانی خود را کنار بگذارم، پناهنده شوم یا تابعیت کشور دیگری را بپذیرم، این باید تصمیم آزادانه و حق انتخاب من باشد، نه نتیجه محرومسازی اجباری حکومت از هویت و مدارک شخصیام.
۶۹. در تمام این سالها، فشارهای روحی، روانی، امنیتی و حقوقی واردشده بر من آثار عمیق و مخربی بر سلامت روان و زندگی شخصیام گذاشته است و بارها مرا تا مرز فروپاشی روانی و افکار خودکشی پیش برده است. باور دارم افرادی که در ایجاد و تداوم این آسیبها نقش داشتهاند، باید نسبت به پیامدهای انسانی و روانی اعمال خود پاسخگو باشند. در یکی از شدیدترین دورههای فشار، دچار سکته شدم؛ بخشی از صورتم دچار بیحسی و تغییر ظاهری شد و تنها پس از مدتها درمان و فیزیوتراپی توانستم بخشی از سلامتی خود را بازیابی کنم.








