شهادتنامه مریم (مستعار)

شهادتنامه مریم (مستعار)
نام کامل: مریم (مستعار)
سازمان مصاحبهکننده: مرکز اسناد حقوق بشر ایران
تاریخ مصاحبه: ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
مصاحبه کننده: مرکز اسناد حقوق بشر ایران
این شهادتنامه بر اساس مصاحبه صوتی با خانم مریم (مستعار) تهیه و در ۱۰ پاراگراف تنظیم شده است.
نظرات شهود بازتابدهنده دیدگاههای مرکز اسناد حقوق بشر ایران نیست.
شهادتنامه
۱. دانش آموز دبیرستانی بودم، که پدرم به دلیل بدهکاری مالی بازداشت شد. اواخر دهه هفتاد شمسی بود. همه چیز را به ما خیلی واضح نمی گفتند، حتی به من که آن زمان بزرگ بودم. پدرم شرایط مالی خیلی خوبی داشت. در رشته اقتصاد تحصیل کرده بود و همه خیلی دوستش داشتند. همه چی عالی بود. پدرم تصمیم گرفت که برای تجارتش به اروپای شرقی برود. از ایران به آن جا صادارت داشت. پدرم یک سالی می رفت و می آمد. مادرم هم دو الی سه دفعه به آن جا رفت. در نهایت تصمیم گرفته شد که همه به اروپای شرقی برویم. فکر می کنم که شاید نگران بودند که شرایط آن طوری که می خواهند پیش نرود. به مشکل برخوردند. یک بار، بار یکی از محوله ها بیمه نداشت و از بین رفت. از آن جا بود که دیگر پدرم در سراشیبی مشکلات مالی افتاد.
۲. زندگی ما که آن قدر خوب بود، کار به جایی رسید که یکی از طلبکارهای پدرم از ایران آمد و در خانه ما زندگی می کرد. آمده بود که پولش را بگیرد! ما آن زمان اروپای شرقی بودیم. مادرم هر وسیله قابل فروش را فروخت و پولش را به طلبکار داد. بعد مادرم و ما بچه ها به ایران برگشتیم. پدرم ماند، به این امید که مشکل را حل کند. ولی بعد از مدتی دید که نمی شود. پدرم خیلی به ما وابسته بود. مرتب تلفن می کرد و برایمان شعر های امیدبخش می خواند. جالب است که طلبکارها در ایران همه از دوستانش بودند. تا جایی که به یاد دارم، چند نفر بودند که با هم کار می کردند. به وی اطمینان خاطر دادند که برگردد. گفتند که برایش مشکلی درست نمی شود. اینها در کار پدرم سرمایه گذاری کرده بودند، اما پروژه نگرفت و به جایی نرسید. پدرم تقریباً به اندازه بدهی ای که به این افراد داشت، از کسی دیگر طلب داشت. اما آن شخص هم نمی توانست بدهی پدر من را بازپرداخت کند. پدرم آن فرد را به زندان نینداخت، اما دوستان خودش او را به زندان انداختند! فکر می کنم که بدهی پدرم در حدود سی میلیون تومان بود، که آن زمان پول زیادی محسوب می شد. پدر من در پول به دنیا نیامده بود؛ درس خوانده بود و خیلی تلاش کرده بود. هر چه که داشت را خودش ساخته بود. فقط بدشانسی آورد و سرمایه گذاری ای که انجام داد، از بین رفت.
۳. پدرم در زندان قصر بود. حالا نمی دانم به چه دلیلی، ایشان را تمام مدت در قرنطینه زندان نگه داشتند و هیچ وقت وارد بند نشد. در آن مدت افرادی هم بودند که می گفتند می خواهند به پدرم کمک کنند، اما فقط حرف می زدند. می دیدم که مادرم به دادگاه می رود، اما جزییات را به ما نمی گفتند. دقیقاً نمی دانم که روند دادگاه به چه صورت بوده است.
۴. ما وقتی به ایران برگشتیم، خانهمان را از دست داده بودیم. مدتی در منزل مادربزرگم زندگی کردیم. بعد مادرم شروع به کار کرد؛ خیاطی و تیکه دوزی. پدرم از عده ای طلب های کوچک داشت. به اینها پول قرض داده بود که هر موقعی که توان داشتند پس بدهند. هیچ مدرکی هم ازشان نداشت. لیست اینها را به مادرم داد و گفت که به سراغ اینها برود و ببیند که آیا می تواند قرض ها را پس بگیرد. پدرم دست به کار خیر داشت و حواسش به همه بود. هر چه که ما در زندگی داریم، به خاطر همین کارهای خیر اوست. مادرم تنها به سراغ برخی از این افراد رفت و توانست پولی جمع کند که با آن خانه ای را رهن کردیم. افرادی بودند که بعد از دیدن شرایطشان مادرم هرگز طلبش را درخواست نکرد.
۵. پدرم بیشتر از سه سال در زندان بود. مادرم برای وی تقاضای اعسار (ورشکستگی) داد و برای آزادی اش بسیار تلاش کرد. اما نه سندی داشتیم، نه ملکی و نه پولی. همه را از دست داده بودیم. بالاخره توانست برای پدرم رای باز بگیرد، که بتواند دو روز در هفته بیرون از زندان کار کند که بتواند پول بدهی ها را در بیاورد. تا جایی که به یاد دارم، پدرم توانست بخش بزرگی از بدهی هایش را پس بدهد. البته برخی از اقوام و دوستان پدرم هم کمک کردند و مقداری از بدهی ها را دادند. بخشی از بدهی ها هم باقی ماند که مشمول مرور زمان شدند.
۶. وقتی که پدرم هنوز در زندان بود، به مادرم گفته بودند که اگر عضو کمیته امداد شود، به وی وام می دهند. با وجود مخالفت من، که در آن زمان به عنوان حسابدار شروع به کار کرده بودم این کار را کرد. بعدها کارت عضویت در کمیته امداد را دیدم و خیلی اذیت شدم. البته مادر من خوش حساب بود و در هر حال به وی وام می دادند. ولی از ستاد (مردمی رسیدگی به امور دیه و کمک به زندانیان نیازمند) پولی به ما نداند.
۷. هر هفته با اتوبوس به ملاقات پدرم می رفتم. گاهی مادرم نمی آمد. شرایط سختی بود. یک هفته در میان ملاقات حضوری داشتیم. در حیاط زندان قصر روبروی قرنطینه، با پدرم می نشستیم و حرف می زدیم و ساندویچ سوسیس بندری می خوردیم. ساندویچ ها را از سوپر زندان می خریدیم. پدرم خیلی خوش مشرب بود و ما خیلی دوستش داشتیم. بقیه ملاقات ها کابینی بود که من هر هفته می رفتم. در این مدت شاید چند باری به مرخصی آمد. یادم هست که سند منزل مادربزرگ مادری ام را به عنوان وثیقه آزادی موقت یا مرخصی پدرم دادند، یا موردی بود که چند نفر کفالت دادند.
۸. دوستانم در مدرسه و والدین آنها فهیمده بودند که چه اتفاقی برای پدرم افتاده است. فکر کنید که از خانه تان در بالای شهر ناگهان به یک آپارتمان ۵۰ متری برسید! دنیایمان عوض شد. اما دوستان خیلی خوبی داشتم که هنوز برای من عزیز هستند. البته بعدها برخوردهای عجیب و ناراحت کننده ای هم از دوستان دیگر یا اقوام دیدم. در دوره دانشجویی دوستی داشتم که به قول معروف پولدار تازه به دوران رسیده بود. پدرش جلوی چشم من به دوستم دسته های بزرگ پول می داد، در حالی که از وضعیت پدر من خبر داشتند. یا یکی از اقوام که در مدرسه ای کنار مدرسه من، موضوع پدرم را برای همه گفته بود.
۹. بخشی از بدهی های پدرم هیچ وقت توسط طلبکارانش بخشیده نشد. همین طلبکاران پدرم را تا آخر عمر ممنوع الخروج کردند. پدرم مناعت طبع داشت، اما جاهایی به استیصال رسیده بود. می خواست که از آن وضعیت بیرون بیاید، اما نمی خواست هم که از کسی پول قرض بگیرد. زمانی که در زندان بود، یک بار از من خواست که برای درخواست کمک برای آزادیاش به سراغ چند نفر بروم. خیلی اذیت شدم؛ از عدم درکشان و گاهی نصیحت های آزاردهندهشان. مادرم در جریان نبود. قبل از آن، مادرم چند بار پیش افراد مختلف رفته بود که کمک بگیرد. او هم خیلی اذیت شده بود؛ یک وضعیتی شبیه به فیلم سگ کشی (بهرام بیضایی). البته می دانستم که این ها آدم های بدی نیستند، اما پیشنهادات و حرف های عجیب و غریب زدند. به طور مثال، یکی از همین افراد بعد از این که من کلی در مورد وضعیت پدرم حرف زدم، بدون این که اصلاً به حرف های من گوش داده باشد، برگشت و گفت، تو چرا ازدواج نمی کنی؟! تو خودت الان یک هزینه اضافه برای خانواده ات هستی! آن زمان، حدود دو سال بود که کار می کردم. برای این که هزینههای خودم رو تقبل کنم، از هفده سالگی کار می کردم. یادم هست که به گریه افتادم. از این که چطور به خودش حق می دهد که این طور با من حرف بزند به جای این که کمکی کند! افراد بی شعوری بودند! از آن مدل بازاری های مذهبی! خیلی روزهای سختی بود.
۱۰. پدرم بعد از این که از زندان آزاد شد، با وجود این که بسیار تلاش کرد، اما دیگر نتوانست به روزهای اوج خودش برگردد. به زمین خورده بود و دیگر نتوانست بلند شود. حتی از محل کار خودم برایش وام گرفتم، اما نشد. ایشان حدود سال دوازده سال پیش از دنیا رفتند.







