شهادتنامه شهود

شهادتنامه مهدی نوذر


اسم کامل: مهدی نوذر

تاریخ تولد:۲۸ دی ۱۳۵۵

محل تولد: تهران، ایران 

شغل: کارشناس حقوقی 

سازمان مصاحبه کننده: مرکز اسناد حقوق بشر ایران

تاریخ مصاحبه: ۲۲ مهر ۱۳۹۱

مصاحبه کننده: مراد مختاری (پژوهشگر مرکز اسناد حقوق بشر ایران)


این شهادتنامه بر اساس مصاحبه حضوری با آقای مهدی نوذر تهیه شده و در تاریخ ۲۳ مهر ۱۳۹۲ توسط مهدی نوذر تأیید شده است. شهادتنامه در ۴۱ پاراگراف تنظیم شده است.

نظرات شهود بازتاب دهنده‎ی دیدگاههای مرکز اسناد حقوق بشر ایران نمی‎باشد.


پیشینه
سازمان میراث فرهنگی
بازداشت
بند ۲۴۰ زندان اوین
بازجویی ها
قاضی مقیسه – شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران
بند ۳۵۰ زندان اوین
آزادی


شهادتنامه

پیشینه

۱.    من مهدی نوذر متولد ۲۸ دی ۱۳۵۵ تهران هستم. قبل از خروج از ایران کارشناس حقوقی سازمان میراث فرهنگی بودم که به واسطه فعالیت‎های سیاسی خود در طی انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ در اردیبهشت ۱۳۸۹ از محل کارم اخراج و سپس در ۱۸ مرداد همان سال در پی احضارم به زندان اوین بازداشت شدم. بعد از یک سال حبس در بندهای ۲۴۰ و ۲۰۹ و ۳۵۰ زندان اوین در ۱۵ مرداد ۱۳۹۰ آزاد شدم. مجدداً فعالیتهای خود را ادامه داده و در پی احضار مجددم توسط وزارت اطلاعات در آبان ماه ۱۳۹۰ از ایران خارج شدم.

۲.    من اصولا آدمی سیاسی نبودم و همیشه سعی می‎کردم مثل هر جوان دیگری دنبال کار و ساختن زندگیم باشم. رشته تحصیلی‎ام کارشناس ارشد حقوق جزایی و جرم شناسی بود و به مدت ۷ سال از زمانی که آقای [سید حسین] مرعشی[۱] رئیس سازمان میراث فرهنگی بودند تا زمانی که آقای رحیم مشائی[۲] آمدند به عنوان کارشناس حقوقی در سازمان میراث فرهنگی مشغول کار بودم.

سازمان میراث فرهنگی

۳.    اگر بخواهم در مورد خراب کاری‎ها و سوء مدیریت‎هایی که در این مدت حداقل در زمینه میراث فرهنگی که تخصص خودم هست صحبت کنم مطلب بسیار زیاد است. در زمان مدیریت آقای مشائی ایشان عملاً در سازمان حضور نداشتند و دائم در سفر بودند. مخصوصاً در چهار سال اول [ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد] ایشان دائماً در سفرهای استانی بودند و سازمان میراث فرهنگی به دست یک عده مثل [حمید رضا] بقایی[۳]، [سید حسن] موسوی[۴] و دکتر [محمد شریف] ملک زاده[۵] به صورت باندی اداره می‎شد. همه اینها در واقع اخراجی‎های رادیو تهران بودند.[۶]

۴.    در سازمان میراث فرهنگی گزارش‎هایی به صورت محرمانه به ما می‎رسید که مثلا در منطقه‎ای می‎شنیدیم که یک سری اشیاء تاریخی پیدا شده و ما سریع نامه می‎زدیم به حراست یا حفاظت آن استان که کارهایش را انجام بدهند. آنها جواب می‎دادند که این موضوع از دسترس آنها خارج است و یک عده با دستور مستقیم ریاست سازمان آمدند و دارند آنرا بررسی می‎کنند. حالا چه چیزهایی از این آثار برداشته می‎شد واقعا خدا می‎داند. از این اتفاقات زیاد می‎افتاد.

۵.    در مورد پوشش کارکنان در سازمان میراث فرهنگی در زمان آقای مشاعی می‎توانم بگویم ایشان واقعا کاری به پوشش کارکنان نداشتند و خانم‎ها اگر آرایش می‎کردند یا کمی مویشان بیرون بود ایشان کاری نداشتند. ایشان از نظر مالی نیز هوای کارکنان خود را داشتند. ایشان گرچه هوای تاریخ ایران را نداشت ولی هوای کارمندانش را داشت ولی بقایی یک آدم به شدت افراطی و یک طالبانی به تمام معناست.

۶.    من به عنوان یک ایرانی می‎دیدم در حوزه میراث فرهنگی ما دارد چه اتفاقات و چه تخریب‎هایی صورت می‎گیرد واقعاً متاثر می‎شدم ولی عملاً هیچ کاری هم نمی‎توانستم انجام بدهم. نمونه‎اش مثلا آبگیری سد سیوند بود. علیرغم مخالفت‎هایی که تمام کارشناس‎های سازمان میراث فرهنگی داشتند آقای مشائی علیرغم اینکه می‎دانستند مقبره کوروش تخریب می‎شود دستور دادند با مجوز وی این سد آبگیری بشود.[۷]

۷.    همه این شرایط باعث شد در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ من به یکی از ستادهای انتخاباتی آقای مهندس موسوی بپیوندم. به هر حال آقای موسوی طرفدار اصلاحات بود و من هم خودم طرفدار اصلاحات بودم. در زمان دولت آقای خاتمی با آقای [سید حسن] مرعشی کار کرده بودم و اختلاف دولت خاتمی با دولت احمدی نژاد را کاملاً دیده بودم. لذا مثل بیشتر ملت ایران در صف مخالفین آقای احمدی نژاد قرار گرفتم و در ستاد آقای مهندس موسوی در زمینه تخصصی خودم در مسائل حقوقی و هر کار دیگری که ستاد ایشان داشت مشغول فعالیت شدم.     

۸.    حراست سازمان میراث فرهنگی شدیداً طرفدار احمدی نژاد بودند و از فعالیت‎های من در ستاد موسوی هم خبر داشتند. آنها چند بار از من خواستند که از ستاد موسوی بیرون بیایم و با ستاد احمدی نژاد همکاری کنم. آقای عمادی که در حراست سازمان میراث فرهنگی کار می‎کرد ولی اطلاعاتی بود چندین مرتبه من را خواست و گفت گزارش آمده که بر علیه دولت فعالیت می‎کنی. تو داری نون این دولت را می‎خوری آنوقت آش یکی دیگر را هم می‎زنی؟ گفتم آقای عمادی من در کنار مردمم هستم. من حداقل دیده‎ام چه بلاهایی بر سر میراث فرهنگی این مملکت آمده.

۹.    آقای عمادی فردی حدوداً ۴۵-۴۶ ساله، عینکی و سبزه رو با موهای جو گندمی بودند که ته ریشی هم می‎گذاشتند. در ادارت دولتی حتما مدیر کل حراست یا معاون وی باید از نیروهای رسمی وزارت اطلاعات باشد. به هر حال من [درخواست آنها مبنی بر همکاری با ستاد انتخاباتی احمدی نژاد را] نپذیرفتم و در آخرین نشستی که با آقای [افضل] علیزاده، مدیر کل حراست سازمان میراث فرهنگی[۸] و آقای عمادی که اطلاعاتی بود داشتم تهدید به از دست دادن کارم در صورت ادامه فعالیتهایم در ستاد موسوی شدم.  

۱۰.  بعد از انتخابات هم مثل همه مردم به خیابان آمدم و فریاد زدم تا اینکه به دلیل فعالیت‎هایی که در سال ۱۳۸۸ در ستاد آقای موسوی داشتم در اردیبهشت ۱۳۸۹ از محل کارم اخراج شدم. در برگه اخراجم نوشتند به دلیل عدم رضایت مدیر مربوطه و عملکرد ضعیف در سال ۱۳۸۸ در حالی که در همان سال ۱۳۸۸ من به خاطر سه تا پرونده خیلی مهم که به عنوان کارشناس حقوقی این پرونده‎ها آنها را به سرانجام رسانده بودم سه تا تقدیر نامه دریافت کرده بودم. این پرونده‎های یکی مربوط به پرونده سرقت از موزه استاد فرشچیان در کاخ سعد آباد بود، دیگری پرونده برج جهان نمای اصفهان بود که تعدیل این برج[۹] باعث شد میدان نقش جهان از فهرست آثار یونسکو خارج نشود.

۱۱. به غیر از من حدود ۲۷-۲۸ نفر دیگر هم اخراج شده بودند. همگی از بچه‎هایی بودند که در ستاد موسوی فعالیت می‎کردند. ما با یکدیگر در تدارک تحصنی بودیم که این خبر به گوش حراست رسیده بود. در آن زمان آقای حمید بقایی رئیس سازمان میراث فرهنگی شده بود و به من اطلاع داده بود اخراج من، اشتباهی بوده که حراست سازمان مرتکب شده و حال آنها دارند کارم را درست می‎کنند که به سر کارم برگردم و خواستند که فعلا خانه نشین باشم و هیچ کاری نکنم تا من را خبر کنند. تا اینکه در روز ۱۶ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۴-۵ بعد از ظهر آقای عمادی از حراست سازمان میراث فرهنگی به من زنگ زد و گفت آقای نوذر فردا بیا سازمان کارت داریم. من هم خوشحال شدم و گمان کردم کارم درست شده و قول آقای بقایی قول بوده است.

۱۲.  صبح فردای آن روز شیک کردم و کت و شلوار پوشیدم و به دفتر آقای عمادی رفتم. تا نشستم وی گفت: «آقای نوذر مهم شدی، از اوین برایت احضاریه می‎آید.» همین که این را گفت فهمیدم داستان چیه. گفتم: «آقای عمادی چه بلایی سر من آوردی؟» گفت: «من نمی‎دونم چیه. خیلی نگرانت شدم. بیا بگیر. کی می‎خواهی بروی؟» گفتم فعلاً مهلت دارد دو سه روز دیگر می‎روم. بعد گفت: «هر وقت خواستی بری با من هماهنگ کن به آنجا بگویم هوایت را داشته باشند.» گفتم، «باشه، دست شما درد نکنه.» اصلا باعث و بانی پرونده‎ای که در وزارت اطلاعات برای من تشکیل شد همین آقای عمادی بود.

بازداشت        

۱۳.  در صبح روز ۱۸ مرداد ۱۳۸۹ یکی از همکارانم سندی با خود برداشت و با من به جلوی درب زندان اوین آمد. او گفت وی بیرون می‎ایستد تا من داخل بروم و اگر اوضاع من بیخ پیدا کرد به وی زنگ بزنم تا به داخل بیاید و برایم وثیقه بگذارد. ما جلوی درب زندان اوین بودیم که عمادی به من زنگ زد و گفت شنیدم الان جلوی اوین هستی. وی قشنگ داشت ما را رصد می‎کرد. گفتم بله داشتم از اینجا رد می‎شدم گفتم بروم داخل ببینم چه خبر است. گفت: «برو تو – من هماهنگ کرده‎ام. منتظرت هستند». من وارد راهروی دادسرای امنیت در زندان اوین شدم.

۱۴.  بعد دیدم از دور یک آقای کت و شلواری حدود ۳۶-۳۷ ساله، یک ذره تپل و سفید رو به طرف من آمد و گفت آقای نوذر؟ گفتم بله. وی مچ دستم را گرفت و من را به نمازخانه برد. وی خود را حسینی معرفی کرد و در آنجا به من گفت: «الان وقت نماز و نهار است و همه برای نهار رفته‎اند. من تو را اینجا آوردم تا دوتایی مردانه با هم حرف بزنیم». بعد یک پرونده حدوداً پانصد ورقی را روی میز گذاشت و گفت این پرونده من است. از من خواست همه آنها را اعتراف کنم تا از همانجا من را آزاد کند بروم و دیگر کارم به بازپرسی و اینها نکشد. گفتم: «آقای حسینی شما داری حقوقی حرف میزنی؟ من خودم این کاره‎ام و هشت سال توی دادگاه‎ها دارم بالا و پایین می‎روم. منظورتون چیه؟ من اعتراف کنم و شما هم بگویی بروم به سلامت؟ به چه چیزی اعتراف کنم؟» گفت به تجمع‎هایی که در آنها بوده‎ام، به فراخوانهایی که داده‎ام اعتراف کنم. گفتم من هیچ کاری نکرده‎ام و آقای موسوی هم  یک کاندیدایی بود که شما تاییدش کرده بودید. من هم مثل بقیه مردم در ستاد وی کار می‎کردم. اصلا می‎رفتم برگه تبلیغات انتخاباتی می‎انداختم تو خانه‎های مردم، این که جرم نیست.

۱۵.  بعد وی من را برد پیش بازپرس شعبه ۵ دادسرای اوین نزد بازپرس اسدی. وی اصفهانی بود. من تا نشستم گفت: «فکر می‎کنی خیلی حالیته؟ فکر می‎کنی چون حقوقی هستی می‎تونی در بری؟» به هر حال شروع کرد به سوال کردن. من هم گفتم در هیچگونه تجمعی نبوده‎ام و خلاصه زدم زیر همه چیز. بعد وی با دست اشاره‎ای کرد و از پشت سر به من چشمبند و دستبند زدند و دو نفر کتف مرا گرفتند و از اتاق پرتم کردند بیرون.  

بند ۲۴۰ زندان اوین

۱۶.  بعد من را به اتاقکی بردند و لباس‎هایم را عوض کردند و لباس زندان پوشیدم. بعد از من عکس انداختند و من را برای معاینه پزشکی به بند ۲۰۹ بردند و پس از آن من را به بند ۲۴۰ بردند و برای سه ماه در انفرادی‎های این بند تنها بودم.

۱۷.  من در سلول انفرادی ۸۸ در بند ۲۴۰ زندان اوین بودم که حدوداً دو متر در یک و نیم متر بود. یک توالت فرنگی استیل و یک رو شوی هم در آن بود. یک پنجره‎ای شاید ۲۰ در ۲۰ در بالای دیوار بلند سلول بود. یک موکت خیلی کثیف هم کف سلول افتاده بود. بدبختی این بود که چون من را در تابستان گرفته بودند هوا گرم بود و بوی فاضلاب توالت فرنگی بالا می‎زد و شرایط خیلی بدی ایجاد می‎شد. هفته‎ای یک بار هم یک میوه‎ای به ما می‎دادند که معمولاً هم من نمی‎خوردم آنرا نصف می‎کردم و در اتاق می‎گذاشتم تا یک ذره بوی هوا را عوض کند.

۱۸.  در ۲۴ روز اول اصلاً هواخوری نداشتم. بعد از آن هفته‎ای ۲۰ دقیقه روزهای سه شنبه وقت هواخوری بود که من را به راهرویی که پشت سلولم  بود می‎بردند که معمولا هم من نمی‎رفتم یا دو هفته یک بار می‎رفتم چون وقتی می‎رفتم و برمی‎گشتم بیشتر افسرده می‎شدم. هواخوریش بسیار دلگیر بود، دیوارهای خیلی بلندی داشت. معمولا هم موقع غروب من را برای هواخوری می‎بردند که بیشتر دلگیر بود. صرفاً بودن در زندان اوین و آن هم در انفرادی خودش سخت است. غروب آن هم که دیگر شرایط را بیشتر دلگیر می‎کرد لذا من معمولا سعی می‎کردم که هواخوری نروم.

بازجویی ها

۱۹.  من حدوداً ۳۰-۳۵ بار بازجویی شدم. بازجویی‎ها معمولا در شب انجام می‎شد. اتاق بازجویی مجهز به دوربین [مدار بسته] نبود. بند ۲۴۰ مثل دخمه می‎ماند.

۲۰.  بازجوی اصلی من همان آقای حسینی بود که در همه بازجویی‎ها روبروی من می‎ایستاد. وی خیلی کتک نمی‎زد نهایتاً ۳-۴ تا چک زد ولی یک آقای خیلی تنومندی پشت سرم می‎ایستاد که وقتی من را از سلول می‎آورد و کنارش راه می‎رفتم حس می‎کردم که قد من تا دست این آقا است و قد خیلی بلندی داشت و مثلا سر من را که با یک دست می‎گرفت و فشار می‎داد. تمام سرم در دستش جا می‎شد.

۲۱.  در بازجویی اولین سوال‎شان این بود که ارتباط خودم رو با سازمان مجاهدین و یا با سلطنت طلب‎ها برایشان بگویم. در حالی که من هیچ شناختی از این سازمانها نداشتم و فقط اسم آنها را شنیده بودم. بعداً در طول یک سالی که در دانشگاه [زندان] اوین زندگی کردم با چنین گروههای سیاسی‎ای آشنا شدم. به بازجو گفتم این ایمیل منه، این کامپیوتر منه، این تلفن منه. شما سه ماه تلفن من را شنود کرده‎اید، ایمیل من را هک کرده‎اید، همه چیز من را کنترل کرده‎اید. من هیچ ارتباطی با هیچیک از این سازمانها نداشته‎ام. من در تجمعات ۲۵ خرداد، عاشورا و دیگر تجمعات بوده‎ام اما با هیچیک از این گروهها ارتباط نداشته‎ام.        

۲۲.  خود بازجو به من گفت: «ما تو رو اینجا آوردیم که مثل سگ بزنیم بکشیمت و هیچکس هم خبردار نشه». تا دلتان بخواهد من را می‎زدند و این هیچ جایی هم ثبت نمی‎شد. من را با دست و با کمربند می‎زدند. آسیب خیلی شدیدی که به من وارد شد این بود که دستم را از پشت با دستبند به پشت صندلی بسته بودند و صندلی را از زیر برگردانده و پرت کردند که من با کتف چپم اومدم روی زمین بطوریکه کتف چپم در رفت و من را به بهداری منتقل کردند و کتفم را جا انداختند. بعد از این تا یک هفته کاری با من نداشتند. بعد از یک هفته دوباره شروع کردند به بازجویی. من متاسفانه هنوز از درد کتف چپم رنج می برم و فشار به من می آورد و مطلقاً وسیله سنگین نمیتوانم بلند کنم. 

۲۳.  همان روزی که من با دوستم به زندان اوین رفته بودم خانواده من در جریان بودند که من را بازداشت کردند ولی به هر جا مراجعه می‎کردند کسی جوابی به آنها نمی‎داد. در این مدت هر روز دادستانی، اوین، دادسرای امنیت، و دادگاه انقلاب می‎رفتند و هر روز بین این چهار جا در رفت و آمد بودند و فقط به آنها گفته می‎شد که بازداشت من دست وزارت اطلاعات است و فعلا هم پیگیری نکنند تا کار اطلاعات تمام بشود.

مهدی نوذر – ملاقات کابینی زندان اوین ۱۳۸۹ 

۲۴.  یکبار بعد از یک بازجویی خیلی مفصل که خیلی هم کتک خورده بودم به من گفتند حالا که با ما راه آمدی و به حضورت در تجمع ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ اعتراف کردی می‎توانی یک زنگ به خانمت بزنی. این را به عنوان جایزه به من دادند و حدود کمتر از ۲ دقیقه شد که فقط گفتم من زنده‎ام و سالمم و تو اوین هستم و شما پیگیری نکنید تا زمانی که به شما خبر بدهند. این چیزی بود که به من گفته شده بود که بگویم. بعد از دو ماه هم برای ۱۵-۲۰ دقیقه به من اجازه ملاقات کابینی دادند.

۲۵.  من در سلول شماره ۸۸ بند ۲۴۰ بودم. سلول کناری من سلول شماره ۹۰ بود که یک سلول جمعی بود. معمولا ۴-۵ نفر آنجا بودند و در اواخر یاد گرفته بودیم که به دیوار می‎زدیم و چون دربهای سلول ۸۸ و ۹۰ به هم چسبیده است وقتی که زندانبان‎ها نبودند از فضای باز زیر درب چند دقیقه‎ای با هم حرف می‎زدیم. سه ماه به این صورت گذشت.

قاضی مقیسه شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران

۲۶.  بعد از ۵۸ روز در نیمه مهر ماه ۱۳۸۹ من را از بند ۲۴۰ به بند ۲۰۹ منتقل کردند. من در آنجا دیگر بازجویی نداشتم. در اواسط آبان ماه من را به شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران نزد قاضی مقیسه بردند.  

۲۷.  خانواده من با آقای علیزاده طباطبایی ارتباط گرفته بودند و ایشان قبول وکالت کرده بودند که کاملا به صورت رایگان وکالت من را به عهده بگیرند و روزی که برای دادگاه رفته بودیم آقای مقیسه – رئیس شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران – من را صدا کرد و گفت اگر آقای علیزاده بیایند و به عنوان وکیلت روی صندلی بنشیند به تو ۱۵ سال حبس می‎دهم ولی اگر خودت بیایی بنشینی باهات کنار می‎آییم و به جوانیت رحم می‎کنیم. من بیرون آمدم و این موضوع را به آقای علیزاده گفتم. ایشان با اطمینان به من گفتند که اگر این جور به تو گفته حتما این کار را انجام می‎دهد. بازپرس من تقاضای تبعید برای من کرده بود و در دادسرا پرونده من را خیلی سنگین کرده بودند، برای همین من خیلی نگران بودم ولی آقای علیزاده گفتند که خودت حقوقی هستی، تنهایی برو و از خودت دفاع کن. 

۲۸.  قاضی مقیسه برای من حکم سه سال حبس و ۸۰ ضربه شلاق صادر کرد. حکم شلاق به خاطر توهین به رییس جمهور بود و مصداق آن چند تا ایمیلی بود که مربوط به انتخابات بود و حالت طنز داشت و به نوعی به رییس جمهور هم مربوط می‎شد. اتهامات من اجتماع و تبانی، اقدام علیه امنیت ملی، توهین به رهبری، توهین به رئیس جمهور، و اخلال در نظم عمومی یعنی همان ۵-۶ تا اتهام امنیتی که به همه بچه‎ها می‎زدند بود. مصداق آنها هم فعالیت‎های انتخاباتی من بود و اعتراف‎هایی که تحت شکنجه و فشار از من گرفته بودند. در حالی که قانون می‎گوید که هیچ اعتراف تحت شکنجه‎ای مستند حکم قاضی نباید باشد در حالی که کاملا برعکس بود. به هر حال بعد من را به بند ۲۰۹ برگرداندند.

بند ۳۵۰ زندان اوین

۲۹.  روز بعد از دادگاهم من را از بند ۲۰۹ به بند ۳۵۰ زندان اوین منتقل کردند. آقای علیزاده وکیل من به رای دادگاه اعتراض زده بود و در لایحه‎ای قید کرده بود قاضی تهدید کرده که اگر وکیل حضور پیدا کند حکم سنگین می‎دهد. در نهایت پرونده من رفت شعبه ۳۶ دادگاه تجدید نظر به ریاست آقای زرگر که حکم من شد یک سال تعزیری، یک سال تعلیقی و یک میلیون تومان جریمه و ۸۰ ضربه شلاق. این حکم در ششمین یا هفتمین ماه که در بند ۳۵۰ اوین بودم به من ابلاغ شد.

۳۰. در بند ۳۵۰ من در اتاق ۲ بودم. اتاقهای بند، ۲۰ نفری است و ۹-۱۰ تا اتاق دارد و وقت‎هایی هم که زندانی زیاد می‎شد هر اتاق ۲۳-۲۴ نفره می‎شد. از فعالین سیاسی که در این اتاق بودند آقای ابراهیم مددی از سندیکای شرکت واحد و آقای حمزه کرمی مدیر کل سیاسی دفتر آقای خاتمی و همچنین بچه‎های جنبش سبزی هم خیلی بودند. دو نفر ترکمن هم داشتیم به نام آقای نور محمد قوی دل و چاری مرادف که اینها را به ناحق به اتهام جاسوسی گرفته بودند. به آقای چاری مرادف ۲۰ سال حکم داده بودند در حالی که یک تبعه غیر ایرانی بود.

۳۱.  در کل در بند ۳۵۰ افراد دیگری همچون آقای محسن میردامادی، آقای عرب سرخی، آقای قدیانی، آقای عماد باقی، و آقای امین زاده هم بودند. در این بند با آقای حسین مرعشی که روزی رئیس من در سازمان میراث فرهنگی بود هم مدتی هم بند بودیم. به ایشان گفتم روزگار است دیگر. یک روزی ایشان رئیس و من کارمند ایشان بودم و حالا در کنار هم هر دو زندانی هستیم.[۱۰] یک سالی که من اوین بودم واقعا یک کالج و یک دانشگاه به تمام معنا بود.

۳۲.  در بند ۳۵۰ زندان اوین زندانیان گمنامی مثل آقای هوشنگ رضایی هم بودند که محکوم به اعدام شده بود. ایشان یک جوان ۲۴-۲۵ ساله است که به شیوه خودش داشت علیه جمهوری اسلامی علیه استبداد مبارزه می‎کرد. یک جوانی که ورزشکار و صخره نورد بود و معمولا صخره نوردها و کوه‎نوردها هیجان‎شان از آدم‎های معمولی بیشتر است. وی تا آن موقع هیچ فعالیتی علیه نظام نکرده بود ولی به اعدام محکوم شده بود. او اصالتاً لر و بچه نهاوند است و این جوان تا زمانی که من اوین بودم با من بود و دوست صمیمی من بود. بعد از اینکه حکم اعدامش صادر شد تبعیدش کردند به زندان رجایی شهر و الان نزدیک به ۵-۶ ماه است که در زندان رجایی شهر است.

۳۳. یک جوان دیگری بود به نام کامیار توانای منافی. این جوان ۱۸ ساله بجای اینکه پشت میز دانشگاه بنشیند زندان بود و جزو بچه‎هایی بود که روز عاشورا او را گرفته بودند. هیچوقت اسمی از وی در رسانه‎ها مطرح نشد و در واقع جنبش سبزی بود. حسین زرینی هم از بچه‎های ستاد جانبازان مهندس موسوی بود. وی جانباز بود و فقط به خاطر فعالیت‎هایی که در ستاد موسوی داشت به وی ۴ سال حبس داده بودند. از ایشان هیچ اسمی جایی نیست و گمنام هستند.[۱۱]

۳۴. بهزاد عباسی خلبانی است که هشت سال زمان جنگ برای ایران جنگید. وی بعد از اینکه از ارتش بیرون آمده بود با خانواده‎اش به سوئد یا کانادا رفته بود و در آنجا  زندگی می‎کرد. بعد به ایران برگشته بود که زندگی‎اش را بفروشد و دوباره برگردد که او را به جرم جاسوسی گرفته بودند و ۱۰ سال حبس به او داده بودند. بعد از سال ۱۳۸۸ خیلی‎ها به ناحق فدا شدند. این آقای عباسی هم از جمله کسانی بود که به نا حق فدا شد و چون تمام خانواده‎اش خارج از ایران هستند ملاقاتی هم ندارد. وی کسی است که تحصیل کرده آمریکا بود. خلبان اف ۱۶ بود. وی هم دوره عباس دوران[۱۲] و خلبان‎های دیگر بود ولی الان در اوین دارد ظرف بچه‎ها را می‎شوید تا بتواند پولی از آنها بگیرد و اموراتش را بگذراند. این کاری است که جمهوری اسلامی با آدم‎ها می‎کند.

۳۵.  آقای دکتر کامران ایازی هم در بند ۳۵۰ بود. ایشان دندان پزشک هستند و به جرم نوشتن مطالب طنز و توهین به مقدسات به ۹ سال زندان محکوم شدند. محمد رضا اخلاقی زندانی گمنام دیگری هستند که اصلا اسمی از ایشان نیست. وی از طریق سایبری بازداشت شد و به ایشان هم ۷ سال زندان دادند. خیلی کسان دیگری هم بودند که اگر بخواهم اسم ببریم خیلی می‎شود.  

۳۶.  من یک سال حبسم را کامل در اوین بودم و حتی دو روز هم اضافه ایستاده بودم. من ۵۸ روز در بند ۲۴۰، یک ماه در بند ۲۰۹ و ۹ ماه در بند ۳۵۰ زندان اوین بودم.  

آزادی

۳۷.  طبق برگه پرینتی که در زندان به من دادند روز آزادی من پنج شنبه روزی بود و عملا باید در آن روز از لیست سازمان زندانها خارج می‎شدم ولی آن روز من را آزاد نکردند و گفتند که چون روز پنج شنبه است شلاق‎زن‎هایشان رفته‎اند باید تا شنبه صبر کنم تا شلاقم را بخورم تا آزاد شوم. دوباره دست از پا درازتر برگشتم تو اتاق و لباس‎هایم را عوض کردم. ولی این توفیقی بود که دو روز بیشتر کنار بچه‎ها باشم. روز شنبه ساعت ۸:۳۰ صبح صدایم کردند و بردند اجرای احکام و شلاقم را زدند.

۳۸.  برای شلاق زدن شش تا صندلی فلزی رستورانی را کنار هم گذاشتند. من لباس‎هایم را در آوردم و روی این صندلی‎ها خوابیدم و با کمربند شروع کردند به شلاق زدن. او پایین پای من ایستاده بود و به صورت طولی ضربه‎ها بر روی کمر زده می‎شد. بعد از اینکه شلاق‎هایم را زدند از اوین آزاد شدم.[۱۳]

۳۹.  من ۱۵ مرداد سال ۱۳۹۰ بعد از یک سال زندان و بدون حتی یک روز مرخصی و بدون هیچ ملاقات حضوری از زندان آزاد شدم. من هنوز یک سال حکم تعلیقی در پرونده‎ام داشتم و هنوز باید نگران می‎بودم.

۴۰.  بعد از آزادی از زندان مجدداً فعالیت خود را شروع کرده و به خانواده زندانیان سیاسی سر می‎زدیم. همچنین بعد از عید فطر ۱۳۹۰ که تعدادی از زندانیان سیاسی آزاد شده بودند ترتیبی دادیم که همراه با آنان ملاقاتی با آقای خاتمی داشته باشیم.   

۴۱. مدتی بعد از این دیدار، وزارت اطلاعات در ۱۰ آذر ۱۳۹۰ مجدداً من را تلفنی احضار کرد که من نرفتم. چون مطمئن بودم اگر بروم قطعاً دوباره بازداشت می‎شوم. اما دو سه روز بعد به خانه‎امان ریختند که من فرار کردم و چند روزی مخفی بودم تا روز ۱۶ آذر ۱۳۹۰ به صورت قانونی از ایران خارج شدم.


[۲]  «میراث فرهنگی ایران و کارنامه اسفندیار رهیم مشایی»، وبسایت رسمی عبدالله شهبازی (تاریخ نویس ایرانی)، ۱۲/۳/۱۳۸۸، قابل دسترس در: http://www.shahbazi.org/pages/Mashai_Chicago_Affair.htm  ؛ برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به: http://shakhsiatnegar.com/%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%B4%D8%A7%DB%8C%DB%8C

[۵]  «ملک زاده معاون احمدی نژاد و رئیس میراث فرهنگی شد»، همشهری آنلاین، ۱۱/۹/۱۳۹۱، قابل دسترس در: http://www.hamshahrionline.ir/details/192950 ؛ برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به: http://shakhsiatnegar.com/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D9%85%D9%84%DA%A9%E2%80%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87 ؛

[۶]  «از مشایی تا ملک زاده/ همه حواشی روسای سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در دولت های نهم و دهم»، خبر آنلاین، ۱۲/۹/۱۳۹۱، قابل دسترس در: http://khabaronline.ir/detail/261173/ 

[۷]  «آبگیری سد سیوند، بلامانع است»، خبرگزاری فارس، ۲۱/۱/۱۳۸۶، قابل دسترس در: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8601210318 ؛ «آیا پاسارگاد غرق می شود»، بی بی سی، ۱۱/۶/۱۳۸۴، قابل دسترس در: http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2005/09/050902_ra-jb-iran-pasargad.shtml

[۸]  برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به: http://www.azadisportcomplex.com/dpic.asp?id=10269

[۹]  «جهان نما پس از ۱۵ سال تعدیل شد»، خبرگزاری میراث فرهنگی، ۸/۲/۱۳۸۹، قابل دسترس در: http://www.chn.ir/NSite/FullStory/News/?Id=68697&Serv=3&SGr=22

[۱۰]  «حسین مرعشی بازداشت و روانه زندان شد»، خبرگزاری فارس، ۲۷/۱۲/۱۳۸۸، قابل دسترس در: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8812270461

[۱۱]  در زمان انتشار این شهادتنامه، حسین زرینی همراه با چند زندانی سیاسی دیگر در تاریخ ۲۶ شهریور ۱۳۹۲ آزاد شد. رجوع شود به «آزادی بابایی، ولایتی و زرینی با اتمام دوران محکومیت حبس»، جرس، ۲۷/۶/۱۳۹۲، قابل دسترس در: http://www.rahesabz.net/story/75748/

[۱۲]  برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به: http://shahid-dowran.ir/about/

[۱۳]  «سبزهای گمنام/مهدی نوذر، زندانی سیاسی با دو روز تاخیر آزاد شد»، سایت کلمه، ۱۸/۵/۱۳۹۰، قابل دسترس در: http://www.kaleme.com/1390/05/18/klm-68692/

دانلود ضمایم و اسناد مرتبط:

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا